یادداشت/
نصر: از دل خاکستر و غبار، کودکی برخاست که گویی نبض خاموش جهان را با نفس های تنگش دوباره به حرکت درآورد. تن کوچک او هنوز بوی خاک نمخورده زیر آوار را داشت، اما قلبش می تپید، جرقهای داشت؛ جرقهای از تداوم زندگی، از آن راز پنهانی که جهان را پس از هر فروریختن، دوباره بنا میکند. گویی او خود ترجمان «برخاستن» بود، برآمدن از هزار سنگینی، از وزن همه چیزهایی که میخواستند مانع حضور دوبارهاش شوند.