یادداشت/

هویت و بحران هویتی

1405/05/24 - 16:40 - کد خبر: 166364 نسخه چاپی

نصر: بحران هویت همیشه با این سؤال آغاز نمی‌شود که من کیستم ؟! بلکه گاهی از جایی آغاز می‌شود که انسان اصلاً نمی‌داند چنین سؤالی وجود دارد! و فقط خلأیی مبهم را با خود حمل می‌کند و برای پر کردن آن، مدام به تجربه‌های تازه، گروه‌های تازه و تصویرهای تازه‌ای از خود پناه می‌برد؛ بی‌آنکه بداند دقیقاً در جست‌وجوی چیست ؟!

شاید یکی از دلایلی که هویت برای بسیاری از انسان‌ها به دغدغه‌ای جدی تبدیل نمی‌شود، همین باشد که تصور می‌کنیم خودمان را می‌شناسیم، نام‌مان را می‌دانیم، شغلمان را می‌دانیم، خانواده و علایقمان را می‌شناسیم و می‌توانیم خودمان را با چند عنوان و ویژگی معرفی کنیم !
اما دانستن اینها لزوماً به معنای شناختن هویت نیست ...

هویت از بنیادی‌ترین لایه‌های وجود انسان است، زیرا پیش از آنکه تصمیم بگیریم چه چیزی یاد بگیریم، چه شغلی داشته باشیم، با چه کسانی معاشرت کنیم یا چه سبک زندگی‌ای را انتخاب کنیم، لازم است تصویری نسبتاً روشن از این داشته باشیم که «چه کسی هستیم» و «بر چه اساسی می‌خواهیم زندگی کنیم»

اما هویت، فقط در درون ما ، شکل نمی‌گیرد. خانواده، فرهنگ، جامعه، دوستان، محیط کار و در دنیای امروز، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی، همگی در شکل‌گیری تصویری که از خودمان داریم نقش دارند. ما بخشی از هویتمان را از محیط دریافت می‌کنیم، بخشی را تجربه می‌کنیم و بخشی را آگاهانه انتخاب یا بازسازی می‌کنیم.

پس مسئله فقط این نیست که «خودمان را پیدا کنیم»
بلکه باید بفهمیم چه چیزی از ماست، چه چیزی از محیط آمده و چه چیزهایی را آگاهانه انتخاب کرده‌ایم ؟؟

هویت چیست؟
هویت را نباید با شغل، مدرک، عنوان اجتماعی، نقش خانوادگی، علایق یا سبک زندگی یکی دانست.
ممکن است من مدیر، همسر، فرزند، ورزشکار یا دانشجو باشم؛ اما اینها نقش‌های من هستند، نه تمام هویت من !!
هویت، تصویری نسبتاً منسجم از خودمان است؛ مجموعه‌ای از ارزش‌ها، باورها، انتخاب‌ها و تعهداتی که به زندگی ما معنا و جهت می‌دهند.
به زبان ساده‌تر، هویت پاسخی است که به‌تدریج برای یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های زندگی پیدا می‌کنیم:

من چه کسی هستم ؟ و بر چه اساسی می‌خواهم زندگی کنم ؟

این پاسخ البته یک‌بار برای همیشه شکل نمی‌گیرد. انسان تجربه می‌کند، یاد می‌گیرد، اشتباه می‌کند و گاهی بخشی از تصویری را که از خودش داشته، بازسازی می‌کند. بنابراین هویت سالم الزاماً به معنای ثابت ماندن نیست؛ بلکه داشتن نوعی انسجام درونی، در عین توانایی برای رشد و بازنگری و حتی تغییر است.

آیا هر تغییری نشانه بحران هویت است؟
قطعاً نه !!
تجربه کردن، تغییر مسیر، آزمودن یک رشته جدید، ورود به یک فعالیت هنری، تغییر سبک تغذیه یا پیوستن به یک گروه اجتماعی، به خودی خود نشانه بحران هویت نیست. حتی می‌تواند بخشی طبیعی از فرایند شناخت خود باشد.
و اینجا باید میان اکتشاف هویت و بحران هویت تفاوت بگذاریم.

در فرایند اکتشاف، فرد گزینه‌های مختلف را می‌آزماید، درباره آنها فکر می‌کند، بعضی را کنار می‌گذارد و در نهایت به برخی انتخاب‌ها متعهد می‌شود. مسئله زمانی قابل تأمل است که این اکتشاف دائماً ادامه پیدا کند، اما به شناخت عمیق‌تر، انتخاب آگاهانه و تعهد پایدار منجر نشود؛ یعنی فرد مدام در حال امتحان کردن «من‌های مختلف» باشد، بدون اینکه هیچ‌کدام به تصویری منسجم از خودش تبدیل شوند.

بنابراین تعداد تغییرات به‌تنهایی معیار مناسبی برای تشخیص بحران هویت نیست. مهم‌تر از تعداد تغییرات، انگیزه پشت آنها، کیفیت انتخاب‌ها و میزان تعهد فرد، به آنهاست.

در چنین شرایطی، پرسش مهم این نیست که «چرا این‌همه چیز را امتحان می‌کند؟» بلکه شاید باید پرسید:

«آیا او در حال کشف خودش است یا فقط در حال امتحان کردن هویت‌های مختلف؟»

هویت در تعامل با جهان ساخته می‌شود

هویت نه کاملاً در درون ما ساخته می‌شود و نه صرفاً از بیرون به ما داده می‌شود؛ در تعامل میان این دو شکل می‌گیرد.

ما خودمان را تجربه می‌کنیم، دیگران به ما واکنش نشان می‌دهند، واکنش آنها بر تصویر ما از خود اثر می‌گذارد و این تصویر دوباره بر انتخاب‌ها و رفتارهای ما تأثیر می‌گذارد. سپس محیط به رفتار جدید ما پاسخ می‌دهد و این چرخه ادامه پیدا می‌کند.

کودکی که دائماً می‌شنود «تو باهوشی»، «تو ضعیفی»، «تو باید موفق باشی» یا «تو از عهده این کار برنمی‌آیی»، فقط یک جمله نمی‌شنود؛ ممکن است بخشی از تصویر خود را در تعامل با همین بازخوردها بسازد.

فرهنگ به ما می‌آموزد چه چیزی ارزشمند یا موفق تلقی می‌شود. خانواده انتظاراتی درباره «آدمی که باید باشیم» ایجاد می‌کند. گروه دوستان بر انتخاب‌ها و احساس تعلق ما اثر می‌گذارد و فضای مجازی هر روز صدها تصویر از موفقیت، زیبایی، متفاوت بودن و سبک زندگی در برابر ما قرار می‌دهد.
به همین دلیل، برای شناخت هویت خودمان فقط نگاه کردن به درون کافی نیست. گاهی باید به محیط اطرافمان هم نگاه کنیم و بپرسیم:

«چه کسانی به من گفته‌اند چه کسی باشم؟»

وقتی برای پیدا کردن خودمان، آینه عوض می‌کنیم

میل به دیده‌شدن ذاتاً چیز بدی نیست. انسان موجودی اجتماعی است و نیاز به تعلق، پذیرش و دیده‌شدن دارد. اما گاهی پشت میل شدید به دیده‌شدن، نیاز عمیق‌تری پنهان شده است: نیاز به دیده‌شدن برای اینکه خودِ فرد بتواند خودش را ببیند.

در برخی موارد، ابهام یا بحران هویتی می‌تواند انسان را به سمت آینه‌های بیرونی سوق دهد. گروه‌ها، جریان‌های فکری و هنری، سبک‌های زندگی، فعالیت‌های اجتماعی و تجربه‌های مختلف می‌توانند به این آینه‌ها تبدیل شوند.

فرد وارد یک جمع می‌شود و برای مدتی تصویری روشن‌تر از خودش پیدا می‌کند: «من هم یکی از آنها هستم.» سبک تازه‌ای را انتخاب می‌کند و احساس می‌کند: «پس من آدم متفاوتی هستم.» وارد یک جریان فکری یا هنری می‌شود و به خودش می‌گوید: «پس من چنین انسانی هستم.»

ممکن است خودش هم نداند در لایه‌های ناآگاهانه چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تصور می‌کند چیزی را انتخاب کرده، اما شاید بخشی از وجودش در حال جست‌وجوی پاسخ به یک سؤال قدیمی باشد:

«من کیستم؟»

گاهی انسان گروه عوض نمی‌کند؛ آینه عوض می‌کند، به امید اینکه بالاخره خودش را در یکی از آنها پیدا کند.

البته تعلق به گروه‌ها، مشارکت اجتماعی و داشتن سبک زندگی متفاوت، لزوماً نشانه بحران هویت نیست. انسان اساساً موجودی اجتماعی است و بخشی از هویت خود را در ارتباط با دیگران شکل می‌دهد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که گروه یا سبک زندگی، به جای آنکه بخشی از هویت فرد باشد، تبدیل شود به تنها منبع تعریف او از خودش.

وقتی «بودن» جای خود را به «به نظر رسیدن» می‌دهد

مشکل از جایی شروع می‌شود که ظاهر هویت از محتوای آن جلو بزند. فرد ممکن است بیش از آنکه چیزی را عمیقاً زندگی کند، بخواهد به نظر برسد که آن چیز است.

هویت نمایشی می‌تواند نشانه‌های زیادی داشته باشد: ظاهر، اصطلاحات، گروه، نماد، سبک زندگی، فعالیت‌ها و روایت‌هایی درباره خود؛ اما پشت این نشانه‌ها ممکن است عمق چندانی وجود نداشته باشد.

فرد ممکن است درباره مطالعه بسیار حرف بزند، اما حاضر نباشد ماه‌ها برای یادگیری یک موضوع وقت بگذارد. ممکن است خود را اهل معنویت بداند، اما کوچک‌ترین دشواری ارزش‌های ادعایی او را کنار بزند. ممکن است خود را انسان اخلاقی بداند، اما اخلاقش فقط در حضور تماشاگر فعال باشد.

مسئله این نیست که انسان نباید درباره خودش حرف بزند یا هویتش را نشان دهد. مسئله، فاصله میان هویت زیسته و هویت ارائه‌شده است.

آیا چیزی که نمایش می‌دهیم، واقعاً چیزی است که زندگی می‌کنیم؟

و اینجا یک نکته مهم وجود دارد: شواف همیشه به معنای دروغ گفتن نیست. گاهی فرد خودش هم در تصویری که از خود ساخته گرفتار شده است.

هویت قرضی و پاداش فضای مجازی

گاهی حتی لازم نیست هویت را خودمان بسازیم؛ می‌توانیم آن را از دیگران بگیریم.

خانواده، جامعه، فرهنگ، گروه‌های اجتماعی، جریان‌های فکری و حتی فضای مجازی دائماً به ما پیشنهاد می‌کنند که «چه کسی باشیم». مشکل زمانی آغاز می‌شود که بدون بررسی، تجربه و تأمل، یکی از این پاسخ‌های آماده را بپذیریم.

ممکن است خانواده بگوید: «تو باید پزشک شوی.» جامعه بگوید: «آدم موفق کسی است که...» یا یک گروه اجتماعی بگوید: «اگر واقعاً مثل ما فکر می‌کنی، باید...»

فرد ممکن است تصور کند انتخاب کرده، در حالی که فقط انتخاب دیگران را پذیرفته است.

فضای مجازی این مسئله را پیچیده‌تر کرده است. ما با تعداد بسیار زیادی از هویت‌های قابل انتخاب روبه‌رو هستیم؛ می‌توانیم انتخاب کنیم چه بخوریم، چه بپوشیم، چه ورزشی انجام دهیم، چه جریان فکری را دنبال کنیم، کجا سفر کنیم و چه تصویری از خودمان به دیگران نشان دهیم.

این تنوع از یک سو آزادی بیشتری به انسان داده، اما از سوی دیگر، مقایسه و الگوبرداری را هم بیشتر کرده است.

از طرف دیگر، بعضی هویت‌ها در فضای مجازی بیشتر دیده می‌شوند و بیشتر پاداش می‌گیرند؛ به‌خصوص هویت‌هایی که جذاب‌تر، متفاوت‌تر یا قابل‌نمایش‌ترند.

اینجاست که ممکن است فرد به جای اینکه بپرسد:

«این انتخاب چه چیزی به زندگی من اضافه می‌کند؟»

بپرسد:

«این انتخاب چه تصویری از من می‌سازد؟»

و این همان نقطه‌ای است که شواف می‌تواند جای رشد واقعی را بگیرد.

گاهی فرد به جای اینکه ماه‌ها و سال‌ها برای تبدیل شدن به چیزی وقت بگذارد، به نشانه‌هایی از آن تبدیل شدن اکتفا می‌کند؛ زیرا نشانه‌ها سریع‌تر دیده می‌شوند.

بین «بودن» و «به نظر رسیدن» فاصله زیادی وجود دارد.

بحران هویت همیشه با فروپاشی آشکار همراه نیست
بحران هویت لزوماً به این معنا نیست که فرد گوشه‌ای نشسته و از خودش می‌پرسد «من کیستم؟» گاهی کاملاً برعکس است. ممکن است بسیار فعال باشد؛ دائماً در حال یادگیری، تجربه کردن، سفر کردن، شروع کردن، تغییر کردن و حضور در جمع‌های مختلف باشد. اما اگر این فعالیت‌ها به تصویری منسجم از خود منجر نشوند، ممکن است پشت این همه حرکت، نوعی سرگردانی هویتی وجود داشته باشد.

برخی نشانه‌ها می‌توانند ما را به فکر وادارند: ناتوانی در توضیح اینکه چه ارزش‌هایی واقعاً برایمان بنیادی‌اند؛ وابستگی شدید به تأیید دیگران؛ شروع‌های هیجانی و رها کردن‌های مکرر؛ انتخاب‌های شدیداً وابسته به محیط؛ فاصله زیاد میان تصویری که از خودمان ارائه می‌کنیم و رفتاری که در واقعیت داریم؛ و احساس مداوم اینکه «چیزی کم است»، حتی وقتی ظاهراً چیزهای زیادی در زندگی داریم.

البته هیچ‌کدام از این موارد به‌تنهایی تشخیص بحران هویت نیستند. اینها فقط می‌توانند نشانه‌هایی برای مکث، مشاهده و خودکاوی باشند.

هویت اصیل چگونه شکل می‌گیرد؟

شناخت هویت با یک آزمون اینترنتی یا چند سؤال انگیزشی تمام نمی‌شود. هویت در فرایند زندگی ساخته و شناخته می‌شود.

اما منظور از «هویت اصیل» این نیست که یک «خود خالص» در جایی از وجود ما پنهان شده که اگر به اندازه کافی جست‌وجو کنیم، آن را پیدا خواهیم کرد؛ زیرا انسان بدون فرهنگ، رابطه و جامعه شکل نمی‌گیرد.

اصالت بیشتر به این معناست که فرد بتواند رابطه خود را با این تأثیرات بشناسد، آنها را بررسی کند و تا حد امکان آگاهانه‌تر انتخاب کند. بداند چه چیزهایی را از خانواده، فرهنگ، جامعه یا گروه‌ها گرفته، چه چیزهایی را تجربه کرده و کدام ارزش‌ها را پس از تأمل، واقعاً متعلق به خود می‌داند.

برای شروع، شاید لازم باشد چند سؤال سخت از خودمان بپرسیم:

اگر شغلم را از من بگیرند، چه چیزی از من باقی می‌ماند؟

اگر مدرک و عنوان اجتماعی‌ام نباشد، خودم را چگونه تعریف می‌کنم؟

اگر هیچ‌کس قرار نباشد مرا ببیند یا تحسین کند، باز هم این کار را انجام می‌دهم؟

کدام ارزش‌ها را حتی وقتی برایم هزینه دارند، حفظ می‌کنم؟

چه چیزهایی را واقعاً دوست دارم و چه چیزهایی را فقط دوست دارم دیگران تصور کنند که دوست دارم؟

چه انتخاب‌هایی از درون من آمده‌اند و چه انتخاب‌هایی را از محیط گرفته‌ام؟

و شاید سخت‌ترین سؤال:

اگر مجبور نباشم برای کسی چیزی را ثابت کنم، چه کسی خواهم بود؟

این پرسش‌ها قرار نیست در یک نشست پاسخ نهایی خود را به ما بدهند. هدف آنها ایجاد فرایندی آگاهانه برای مشاهده خود است.

خودت را از روی انتخاب‌هایت بشناس

ما گاهی تصویر بسیار زیبایی از خودمان در ذهن داریم؛ اما هویت فقط چیزی نیست که درباره خودمان می‌گوییم. هویت در انتخاب‌های تکرارشونده ما خودش را نشان می‌دهد؛ در اینکه وقتی کسی نمی‌بیند چگونه رفتار می‌کنیم، برای چه چیزی حاضر به هزینه دادن هستیم، در شرایط دشوار چگونه تصمیم می‌گیریم و چه چیزهایی را، حتی وقتی به ضررمان هستند، حاضر نیستیم زیر پا بگذاریم.

ارزش واقعی چیزی نیست که فقط درباره آن حرف می‌زنیم؛ ارزشی است که برایش حاضر به پرداخت هزینه‌ایم.

گاهی لازم است بین «تصویری که از خودمان داریم»، «تصویری که دیگران از ما دارند» و «رفتاری که واقعاً در زندگی نشان می‌دهیم» فاصله‌ها را ببینیم. این فاصله‌ها لزوماً نشانه شکست نیستند؛ اما می‌توانند نقاط مهمی برای شناخت و اصلاح باشند.

و شاید لازم باشد مدتی «ندانیم»

یکی از دشوارترین مراحل شناخت هویت، پذیرفتن این جمله است:

«هنوز دقیقاً نمی‌دانم چه کسی هستم.»

بسیاری از انسان‌ها از این ندانستن فرار می‌کنند و سریع به سراغ یک پاسخ آماده می‌روند؛ یک گروه، یک سبک زندگی، یک جریان فکری، یک عنوان، یک نقش یا یک تصویر.

اما گاهی لازم است به جای چسبیدن فوری به یک هویت جدید، کمی در این ندانستن بمانیم؛ مشاهده کنیم، تجربه کنیم، فکر کنیم، خطا کنیم و بازنگری کنیم و اجازه دهیم پاسخ، به جای اینکه از بیرون به ما تحمیل شود، از دل تجربه آگاهانه زندگی شکل بگیرد.

هویت، یک برچسب نیست که یک روز آن را پیدا کنیم و روی خودمان بچسبانیم. بیشتر شبیه یک معماری تدریجی است؛ حاصل ارزش‌هایی که انتخاب کرده‌ایم، تجربه‌هایی که زیسته‌ایم، مسئولیت‌هایی که پذیرفته‌ایم، روابطی که داشته‌ایم و تصمیم‌هایی که بارها و بارها گرفته‌ایم.

ما قرار نیست یک روز ناگهان «خود واقعی‌مان» را از زیر یک سنگ پیدا کنیم. باید به‌تدریج آن را بشناسیم، بسازیم، بازبینی کنیم و اصلاح کنیم.

و شاید نشانه بلوغ هویتی این نباشد که دیگر هیچ‌گاه تغییر نکنیم؛ بلکه این باشد که:

هر بار که تغییر می‌کنیم، بدانیم چرا.
نه برای اینکه متفاوت به نظر برسیم، نه برای اینکه جایی به ما تعلق بدهد و نه برای اینکه تصویری جذاب‌تر از خودمان بسازیم؛ بلکه چون این انتخاب، با آن چیزی که پس از شناخت، تجربه و تأمل، واقعاً ارزشمند می‌دانیم سازگار است.

شاید در نهایت، اصالت یعنی اینکه دیگر برای فهمیدن خودمان مجبور نباشیم مدام خودمان را در دیگران جست‌وجو کنیم.

گاهی آدم سال‌ها دنبال خودش می‌گردد، در حالی که تمام این مدت، فقط آینه‌هایش را عوض کرده است.

هویت و توسعه فردی

و شاید مهم‌تر از همه این باشد که بدانیم این مسیر، آن‌قدرها هم سخت و دست‌نیافتنی نیست. قرار نیست برای شناخت خودمان یک‌باره به پاسخ نهایی برسیم. این مسیر، بیش از هر چیز تمرین می‌خواهد؛ تمرین مشاهده خود، مکث کردن پیش از انتخاب، پرسیدن «چرا؟»، شناخت ارزش‌ها، تحمل ندانستن، تجربه کردن، بازنگری کردن و صادق بودن با خود.

شناخت و ساختن هویت، یکی از اساسی‌ترین بنیان‌های توسعه فردی است. پیش از آنکه بخواهیم خودمان را تغییر دهیم، بهتر است بدانیم چه کسی را می‌خواهیم تغییر دهیم؛ پیش از آنکه بخواهیم رشد کنیم، باید بدانیم این رشد قرار است در خدمت چه کسی و چه ارزش‌هایی باشد.

توسعه فردی فقط انباشتن مهارت، دانش، تجربه و موفقیت نیست. اگر ندانیم چه کسی هستیم و چه چیزی برایمان ارزشمند است، حتی رشد کردن هم می‌تواند به نوعی سرگردانی تبدیل شود. ممکن است سال‌ها مهارت کسب کنیم، موقعیت اجتماعی به دست آوریم و نسخه موفق‌تری از خودمان بسازیم، اما در نهایت ببینیم داریم زندگی‌ای را بهتر می‌کنیم که اساساً انتخاب خودمان نبوده است.

بنابراین شاید توسعه فردی، از جایی عمیق‌تر از یادگیری مهارت‌های بیشتر آغاز شود:

از شناخت، احیا و ساختن هویتی منسجم‌تر.

نه برای اینکه دیگر تغییر نکنیم، بلکه برای اینکه وقتی تغییر می‌کنیم، بدانیم چرا؛ نه برای اینکه از جامعه جدا شویم، بلکه برای اینکه بدانیم کدام بخش از آنچه جامعه به ما داده، آگاهانه پذیرفته‌ایم؛ و نه برای اینکه یک «خودِ کامل و نهایی» پیدا کنیم، بلکه برای اینکه انسانی منسجم‌تر، آگاه‌تر و صادق‌تر با خودمان باشیم.

شاید این، یکی از نخستین تمرین‌های جدی توسعه فردی باشد:

اینکه پیش از ساختن زندگی، کمی وقت بگذاریم و ببینیم سازنده این زندگی واقعاً چه کسی است.

به قلم فرهاد مکاری
مدیر توسعه منابع انسانی
دانشجوی دکتری آینده پژوهی دانشگاه تهران
مردادماه ۱۴۰۵
انتهای پیام/
هویت و بحران هویتی نصر

ثبت نظر

نمایش 0 نظر

سامانه مولد پرتال ستاک