یادداشت نصر/

مرگ، برازنده نام حجازی نبود

1405/05/03 - 09:24 - کد خبر: 165069 نسخه چاپی

نصر: من شما را از روزهای اجرای «دشمن مردم» به یاد دارم؛ از روزگاری که هنوز در تبریز، گفت‌وگوی کارگردان با رسانه‌ها پیش از اجرای نمایش، رسم هر روزه نبود. آن روزها به سفارش سردبیر، برای هماهنگی زمان مصاحبه با شما تماس گرفتم. شاید برای بسیاری، آن تماس فقط یک هماهنگی کاری بود، اما برای من آغاز آشنایی با انسانی شد که تنها چند دقیقه هم‌صحبتی با او کافی بود تا تصویری روشن از شخصیتش برای همیشه در ذهن نقش ببندد.

صدایتان پر از زندگی بود؛ شوخ، پرانرژی، خوش‌صحبت و در عین حال، دقیق وعمیقاً جدی در کار. از همان نخستین مکالمه می‌شد فهمید که برای شما، تئاتر فقط یک حرفه نبود؛ تئاتر، شیوه زیستن بود. انگار جهان را از دریچه صحنه می‌دیدید و ایمان داشتید که نمایش، هنوز می‌تواند انسان را به اندیشیدن وادارد.
سال‌ها گذشت و هر بار که شما را دیدم، همان تصویر نخست کامل‌تر شد. در هر برخورد، در هر گفت‌وگو و در هر اجرایی که از شما دیدم، چیزی بیش از یک کارگردان حضور داشت؛ انسانی که امید را زندگی می‌کرد. امید، برای شما واژه‌ای تزئینی نبود؛ در نگاهتان جریان داشت، در صدایتان شنیده می‌شد و در شیوه کار کردنتان دیده می‌شد.
آقای امیر حجازی، مرگ، واژه‌ای نبود که در کنار نام شما بنشیند.
هر بار که شما را می‌دیدم، احساس می‌کردم هنوز رؤیاهای بسیاری برای ساختن دارید؛ هنوز نمایش‌های ناتمام، شخصیت‌های کشف‌نشده و روایت‌های ناگفته‌ای در ذهن شما نفس می‌کشند. باورکردنی نیست مردی که این همه زندگی در وجودش موج می‌زد، این‌چنین زود و ناگهانی از میان ما برود.
خبر رفتنتان، بیش از آنکه اندوه باشد، ناباوری بود. از آن ناباوری‌هایی که آدم، بارها خبر را می‌خواند، شاید جمله‌ای تغییر کرده باشد، شاید اشتباهی رخ داده باشد، شاید نام دیگری باشد. اما حقیقت، بی‌رحم‌تر از آن است که به خواستن ما تن بدهد.
شاید رسم کارگردان‌ها همین باشد؛ آنها حتی برای آخرین خروجشان هم میزانسن می‌چینند؛ بی‌خبر، ناگهانی و باشکوه. اما این پایان، سهم شما نبود؛ سهم ما بود که حالا باید نبودنتان را تمرین کنیم؛ تمرین دشوار زیستن با جای خالی کسی که حضورش، خود نوعی دلگرمی بود.
سخت است پذیرفتن اینکه دیگر در سالن‌های تاریک نمایش، پیش از بالا رفتن پرده، قامت آشنایتان را نبینیم؛ دیگر صدای پرشور شما از میان صندلی‌ها شنیده نشود؛ دیگر پس از پایان اجرا، با همان شور همیشگی از تئاتر، از آینده و از رؤیاهای تازه حرف نزنید.
شما از آن هنرمندانی بودید که تنها نمایش تولید نمی‌کردند؛ حافظه یک شهر را روی صحنه می‌آوردند. تاریخ را به زبان امروز ترجمه می‌کردید و هویت این سرزمین را در قاب تئاتر به تماشا می‌گذاشتید. 
«ثقه‌الاسلام» فقط یک نمایش نبود؛ ادای دینی بود به مردی که تاریخ آذربایجان را با نام خود گره زد. «راز خوشه پروین» تنها روایت یک زندگی نبود؛ تلاشی بود برای زنده نگه داشتن حافظه فرهنگی این سرزمین. و «شاه اسماعیل»، بازخوانی بخشی از تاریخ و هویت مردمانی بود که گذشته‌شان را در آیینه هنر بهتر می‌توان شناخت.
آنچه از شما بر صحنه ماند، صرفاً چند اجرای موفق یا چند شب تشویق تماشاگران نیست. میراث شما، ایمانی است که به تئاتر داشتید؛ باوری که می‌گفت صحنه، هنوز می‌تواند انسان را به فکر کردن، به پرسیدن و به امید داشتن دعوت کند.
شاید سال‌ها بعد، بسیاری از تماشاگران نام تک‌تک نمایش‌هایی را که کارگردانی کردید به خاطر نداشته باشند، اما بی‌شک احساسی را که از سالن با خود بردند، فراموش نخواهند کرد. این همان جادوی هنر است؛ جادویی که نام هنرمند را از حافظه تاریخ پاک نمی‌کند.
مرگ، شاید بتواند حضور آدم‌ها را از جهان بگیرد، اما از هنر نه. هنرمند، تا وقتی روایتش بر زبان‌هاست، تا وقتی نوری روی صحنه می‌افتد، تا وقتی بازیگری دیالوگی را با جان ادا می‌کند و تماشاگری در سکوت به صحنه خیره می‌شود، همچنان زندگی می‌کند.
امیر حجازی، از آن دست هنرمندانی بود که رفتنشان، پایان حضورشان نیست. آنها در صندلی‌های خالی سالن‌ها، در نور پروژکتورها، در بوی صحنه، در صدای تشویق تماشاگران و در خاطره نسل‌هایی که با آثارشان زندگی کرده‌اند، ادامه پیدا می‌کنند.
و من، هر بار که به آن نخستین تماس تلفنی فکر می‌کنم، بیش از هر چیز همان انرژی پایان‌ناپذیر را به یاد می‌آورم؛ همان صدایی که انگار عجله داشت برای ساختن، برای خلق کردن و برای امید بخشیدن. شاید به همین دلیل است که هنوز هم دلم نمی‌پذیرد مرگ، آخرین واژه داستان شما باشد.
نه... شما از آن آدم‌ها نبودید که با مرگ تعریف شوند.
شما با امید شناخته شدید؛ با صحنه، با نور، با تاریخ، با انسان و با تئاتر.
پرده برای شما هرگز پایین نمی‌آید؛ فقط نور از صحنه‌ای به صحنه‌ای دیگر می‌رود.
و شاید جایی آن‌سوتر، نمایشی تازه آغاز شده باشد؛ نمایشی که کارگردانش، همچنان با همان لبخند آشنا، بازیگرانش را به ایستادن در نور دعوت می‌کند.

به قلم ندا فرشباف - خبرنگار
انتهای پیام/
مرگ، برازنده نام حجازی نبود نصر

ثبت نظر

نمایش 0 نظر

سامانه مولد پرتال ستاک