گزارش/
روزگار دشوار جنگ؛ زخمهایی که سر باز کردهاند
1405/02/15 - 11:03 - کد خبر: 160475
نسخه چاپی
نصر: جنگ، دشواریِ روزگاری است که با گذشت زمان، آثار آن از روح و روان مردم پاک نمیشود؛ وقایع جاری در ایام جنگ تحمیلی سوم علیه کشورمان، فراتر از تصاویر منتشرشده، نیازمند روایتهای مکرر از زوایای دیگر است تا عمق فجایع ناشی از تجاوز دشمن ددمنش و آنچه بر مردم میگذرد، بهدرستی به تصویر کشیده شود.
به گزارش نصر، آستانه «روز طبیعت» در تبریز، روزی آفتابی و بینظیر بود. صبح زود، در حالیکه آبی آسمان و سفیدی و زردی آفتاب با تمام توان خودنمایی میکرد، برای رسیدن بهموقع به محل کشیک خبرنگاران بحران، ساعتی زودتر از خانه بیرون زدم. هشت صبح تا ساعت ۱۶ عصر، زمان کشیک من و همکار خبرنگارمان، خانم قرهپور، بود.
اساساً هر عکاس مستند و خبری باید کفشهای کتانی مناسبی برای پیادهروی و پیمودن مسیرهای طولانی در شهر به پا کند. با کشیدن نفسی عمیق، هوای تازه و سرد دوازدهمین صبح سال را در سینه فرو بردم و در بازدمی آرام به راه افتادم. خیابانهای تبریز خلوت بودند؛ میشد صدای آواز چکاوکها را از حنجرههای کوچکشان در جستوخیز میان شاخوبرگهای تازهجوانهزده بهاری شنید. امیدوار بودم حملهای رخ ندهد و بدون ثبت تصاویر تلخ به خانه بازگردیم.
ساعت هشت صبح بود و در عرض ۵۰ دقیقه به درِ بسته مجتمع فرهنگی هنری ۲۹ بهمن رسیدم. گویی سفری در زمان بود؛ راه افتادن در دوازدهمین روز از نخستین ماه بهار و بازگشت به بیستونهمین روز از دومین ماه زمستان. ساعت ۸ و ۲۹ دقیقه، با تأخیر نیمساعته، با همکارمان تماس گرفتم تا بپرسم از کجا باید وارد شوم. قفل در را از پشت چفت نکرده بودند و فقط روی در انداخته بودند؛ این را از توضیح همکارم فهمیدم. در را پشت سرم دوباره، به همان حالت شبیه بستن، بستم و بالا رفتم.
خانم قرهپور و محمدصادق غلامی در اتاق خبرنگاران بودند. هنوز نرسیده، از خبر حمله آمریکایی ـ صهیونیستی صبح به خسروشهر مطلع شدیم و آماده رفتن شدیم. هر کدام جلیقه خبرنگاریای را که پشت آن کلمه «PRESS» (مطبوعات) با حروف درشت چاپ شده بود، بر تن کردیم و با راننده و خودروی ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان، به سمت خسروشهر در ۳۰ کیلومتری جنوب تبریز راه افتادیم.
از کابوسهای دهه ۶۰ تا واقعیت امروز؛ تکرار تلخ تاریخ در حوالی تبریز
در کودکیام، در نخستین جنگ تحمیلی علیه کشورمان، پدرم که بهدلیل شغل نظامی ناچار به ماندن در شهر بود، برای در امان ماندن ما از بمبارانهای کور رژیم بعثی عراق، اثاثیه خانه را پشت خاور گذاشت تا در خانهای در روستای «لاهیجان»، در نزدیکی رادار پدافند هوایی، ساکن شویم؛ و من، روی لحاف و تشکها رو به آسمان دراز میکشیدم و توپهای قرمز گیرکرده روی کابلهای فشار قوی نیروگاه تبریز را که بعدها فهمیدم موجگیر بودند، میشمردم.
حالا در سیودومین روز از سومین جنگ تحمیلی علیه میهنمان، در همان حوالی، در حال تماشای رد دود سیاه برخاسته از حمله در آسمان بودم. پلیسراه تبریز ـ آذرشهر را که رد کردیم، ترافیک سنگینی ناشی از ترمز گرفتن خودروها، کامیونها و تریلیها برای تماشای محل واقعه آغاز شد. به محل حمله رسیدیم و پیاده شدیم. از روی حفاظ وسط بزرگراه گذشتیم؛ بخشی از شاخههای درختان سوخته بود، تمامی مغازههای مسیر رفتوبرگشت از ایلخچی تخریب شده و آن سوی جاده، عده بسیاری در تلاش و تکاپو بودند.
در یکمتری سمت راست جاده، گودالی به عمق یکونیم متر ایجاد شده بود و پشت آن، طاق مغازهای دودهنه پر از آجر، سیمان و گچ بود که امدادگران و مردم محلی در حال تلاش بودند. کمی بالاتر، تریلی سوختهای را که سیم لاستیکهایش همچون موهای بههمریختهای آشفته بود، بر جرثقیل بار زده بودند. مغازههای راست و چپ محل اصابت موشک تخریب شده و در گاراژهای اطراف، شیشههای چندین تریلی کشنده صفرکیلومتر چون تار عنکبوتی بزرگ شکسته و پراکنده بود.
قیامتی در خسروشهر؛ وقتی چوپان به جای گله، به سوگ پسر آمد
از روی خرابهها و آوار مغازهها خودم را به محل تجمع امدادگران رساندم؛ واحدی دامداری بود. یکی از امدادگران با دست، گوسفندی را که میان خاک گیر افتاده بود نشانم داد. نیمهزنده بود و با هر نفس، بخشی از تنش بالا و پایین میرفت. آنسوتر، گوسفند دیگری به صورت طاقباز و بیجان افتاده بود و پیشانی سفید گاوی از لابهلای مردم و امدادگران دیده میشد. آوار را از رویش کنار زده بودند و گویی سنگینی بار بزرگی را بر تنش حس کرده باشد، مات و مبهوت اطراف را تماشا میکرد.
هر کاری میکردند، تکان نمیخورد. میگفتند شوکه شده است؛ مرد دیگری از احتمال شکستن کمرش سخن میگفت. کیسه پلاستیکی را برای ایجاد حس خفگی روی بینی و دهانش گذاشتند و محکم نگه داشتند؛ تکان نخورد. میان خود میگفتند این گاو حمله هوایی، موج انفجار و آوار را دیده و دیگر به خفگی واکنشی نشان نمیدهد.
همکاران خبرنگار و تصویربردارمان در حال مصاحبه با مردی بودند که فرزندش را در این حمله از دست داده بود؛ جواد سهیلی خسروشاهی که فرزند ۲۵ سالهاش، امیرحسین سهیلی خسروشاهی، به شهادت رسیده بود. زندگی همینقدر بیاعتناست. در شوکی عمیق به سر میبرد و نمیدانست چگونه خبر شهادت فرزندش را روایت کند.
صبح زود، گله گوسفندانش را برای چرا به تپههای اطراف خسروشهر برده بود که در میانه تلاش برای هدایت گله، تلفن همراهش به صدا درآمده و خبر تلخ خزان عمرش را شنیده بود. در حالی که نمیخواست آنچه شنیده بود را باور کند و حتی توان گریه نداشت، گله را رها کرده و دواندوان خود را به دامداری رسانده بود. زمین و زمان به هم ریخته و قیامتی برپا بود.
پیش از رسیدن ما، پیکر شهید سهیلی را از زیر آوار بیرون کشیده بودند و حالا تلاشها برای نجات دامها ادامه داشت. چشمهای گاو سفید، از شدت فشار و خفگی، به گوشهها برگشته بود که مردی فریاد زد: «اؤلؤر… بوغولدی… آچ نایلونو!» (دارد میمیرد… خفه شد… نایلون را باز کن). بهمحض رها شدن پلاستیک، چشمهای گاو چرخید و به حالت طبیعی بازگشت. مردی دیگر گفت: «قصاب را خبر کنید؛ همینجا خلاصش کنیم. لابد کمرش شکسته است.»
با وجود همه تلاشها، نتوانستند گاو را تکان دهند. جرثقیل را تا نزدیکی آوار پیش آوردند و با بازوی مکانیکی، کمربند پهنی را از زیر دستوپا و شکمش عبور دادند. با کمک چند نفر، چند سانتیمتر از زمین بلند شد و همزمان جرثقیل عقب رفت
تن سنگین و زخمی گاو را از میان آوار و طاقهای ویران عبور دادند و در میان مردمی که برای تماشای عملیات نجات جمع شده بودند، بر زمین گذاشتند. هنوز کمربند را باز نکرده بودند که به پا خاست و ایستاد. با صلوات مردم، آن را به زمین خالی همسایه بردند و رها کردند. گویی مرگ به سراغش آمده و گفته بود: «امروز نه!» نجات یافته بود و شروع به خوردن علفهای زمین کرد.
برخی از مردم با دیدن کلمه «PRESS» روی جلیقهها، با چند کلمه انگلیسی سلام میدادند و میپرسیدند: «Press TV؟» و وقتی پاسخ را به ترکی میشنیدند، با تعجب نگاهمان میکردند.
ظهر شده بود و در راه بازگشت به مجتمع فرهنگی بودیم. از کودکیام در دهه ۱۳۶۰ تا امروز، کشورمان سه بار مورد تجاوز دشمن قرار گرفته بود؛ با این تفاوت که اینبار خودم پدر بودم و رنج دامداری را که فرزندش را از دست داده بود، عمیقتر درک میکردم. ویرانی، زحمت مردم و هزینههای سنگین بازسازی را بهخوبی میفهمیدم.
با همه اینها، فارغ از ادامه رنجها در خانه به سوگ نشسته خانواده شهید سهیلی، زندگی حتی در اوج ویرانی و اندوه، دوباره به جریان افتاده بود و جنگ همچنان ظالمانه ادامه داشت. در پایان این یادداشت، با خود گفتم: باید شاکر پایان آن روز باشم و از خداوند بخواهم هیچ جنگی، در هیچکجای جهان، آغاز نشود و هیچ خانوادهای داغ عزیزش را در جنگ نبیند.
انتهای پیام/
خبرگزاری ایرنا