یادداشت/

 دلنوشته‌ای برای میناب

1405/02/01 - 14:38 - کد خبر: 159709 نسخه چاپی

نصر: صبح هنوز نفس‌هایش را کامل نکشیده بود،نسیم ملایم سحرگاهی، بوی نان تازه و گل‌های یاس محله را با خود می‌آورد. کوچه‌های اطراف مدرسه، کم کم با هیاهوی شیرین دانش‌آموزان پر می‌شد. کیف‌های رنگارنگ روی شانه‌ها تاب می‌خورد، سر و صدای خنده و سلام و بازی، هوای تازه صبح را زنده می‌کرد. 

مادرها پشت پنجره‌ها ایستاده بودند و با نگاهی همراه با امید و اندکی نگرانی، بدرقه‌گر کوچک‌ترین عضو خانواده بودند. این یک روز عادی بود، یا قرار بود باشد.
ناگهان، بی‌هیچ اخطاری، آرامش طلایی صبح با صدایی مهیب شکست. 
زوزهٔ عبور مرگ از فراز آسمان، تمام صداهای زندگی را بلعید. 
پرنده‌ها خاموش شدند. زمان برای چند ثانیه متوقف شد. سپس، انفجار...
صدایی چنان عظیم که زمین لرزید. دیوارهای مدرسه، که تا دیروز پناهگاه رویاها و خیال‌های کودکانه بود، در چشم برهم زدنی به کوهی از خاک و آجر تبدیل شد. 
شیشه‌های کلاس‌ها مانند بارانی از الماس‌های تیز به زمین ریختند. 
گرد و خاک غلیظ، خورشید را پنهان کرد و جهان را در پرده‌ای خاکستری فرو برد.
سپس، سکوتی عمیق و سنگین فرود آمد. سکوتی که در آن، تنها صدای ترک خوردن دیوار و ریزش آوار به گوش می‌رسید. 
دود که کمی کنار رفت، منظره‌ای رخ داد که قلب هر بیننده‌ای را از کار می‌انداخت.
تخته‌سیاه کلاس پنجم، نیمه‌کاره، وسط آوار ایستاده بود و رویش جمله‌ای ناتمام نوشته شده بود: «ایران، کشور ما…». 
زیر آن، گچ قرمز رنگی روی زمین پخش شده بود که شبیه گل به نظر می‌رسید، اما نبود.
در میان خروارها خاک، یک کفش سفید دخترانه خودنمایی می‌کرد، هنوز بندهایش مرتب گره خورده بود. 
کمی آن‌طرف‌تر، عروسک خرسی از لای آوار بیرون زده بود، که یک چشمش گم شده بود. دفترهای مشق، پر از تکالیف ریاضی و انشاهای کودکانه، در باد می‌رقصیدند. روی یکی از صفحات باز، با خطی خوش و کودکانه نوشته شده بود: «آرزو دارم دنیا را از جنگ پاک کنم.»
کمک‌ها رسیدند. دست‌هایی بی‌قرار شروع به کنار زدن آوار کردند. هر سنگ که بلند می‌شد، فریادی بلند می‌شد. مادری بدن بی‌جان فرزندش را در آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد، گویی او فقط خوابیده است. 
پدری کیف پسرش را محکم بغل کرد و روی زمین زانو زد؛ در کیف، یک سیب قرمز و لقمه ای نانی بود که هیچ وقت خورده نشد.
آن روز، ۱۶۸ دانش‌آموز دختر و پسر، به جای پا گذاشتن به کلاس درس، پا به دنیایی دیگر گذاشتند. 
۱۶۸ جفت چشم که قرار بود فردا را ببینند، برای همیشه بسته شد. 
۱۶۸ قلب که می‌تپید تا آینده را بسازند، از تپش ایستاد.
نام‌هایی مثل زهرا، علی، حسین، مریم، رضا… نه شماره، بلکه نام فرزندان ایران بودند. 
هر کدام دنیایی کامل، پر از آرزو، شادی، ترس و عشق. 
یکی می‌خواست دکتر شود، دیگری معلم، آن یکی خلبان. یکی عاشق نقاشی بود و دیگری ستاره‌شناسی. رویای همه‌شان، زیر آوار بمبی که از آسمان آمد، دفن شد.
این یک حمله نظامی نبود. این یک قتل عام بود. 
قتل عام معصومیتی که حتی اسلحه به دست نگرفته بود. قتل عام آینده‌ای که هنوز متولد نشده بود. 
مدرسه، که باید امن‌ترین پناهگاه باشد، به خاک و خون کشیده شد.
این جنایت، تنها علیه میناب نبود. علیه انسانیت بود. علیه آن اصل ساده که «کودکان را باید در امان نگه داشت.» این صدمه، بر پیکرهٔ وجدان جهانی است؛ زخمی که همیشه خون‌چکان خواهد ماند.
آن روز، به جای زنگ تفریح، سکوت آمد. به جای سرود صبحگاهی، شیون مادرانی آمد که کتاب‌های خونین را بغل می‌کردند. بوی گچ و خون در هوا پیچید. مهتاب، آن شب، روی ۱۶۸ تخته سیاهِ بی‌معلم تابید.
این داستان، روایت غم یک ملت است. روایت از دست دادن فرزندانی که گُلِ زندگی بودند. و یادآوری این که: برخی زخم‌ها آنقدر عمیق هستند که زمان نمی‌تواند التیامشان دهد، فقط می‌توان با یادآوری و پاسداشت، اجازه نداد که فراموش شوند.
آسمان میناب هنوز هم، گاهی هنگام غروب، به رنگ اشک درمی‌آید.
و امروز، هر کلاسی در ایران، یک صندلی خالی دارد که باد از لای پنجره، گاهی برگ‌های کتابش را ورق می‌زند. گویی هنوز کسی منتظر است تا درس را ادامه دهد…
به قلم زهرا نصیری 
انتهای پیام/
 دلنوشته‌ای برای میناب نصر

ثبت نظر

نمایش 0 نظر

سامانه مولد پرتال ستاک