یادداشت تحلیلی /

پایانِ عصرِ نیمه‌خدایان؛ «پیرپسر» و فروپاشیِ فاشیسمِ خانوادگی

1405/02/01 - 13:53 - کد خبر: 159706 نسخه چاپی

نصر: واژه «پیرپسر» در فیلم براهنی فقط به مجرد بودن اشاره ندارد، بلکه استعاره‌ای است از نسلی که در سایه نسل قبلی پیر شده اما هرگز نتوانسته به استقلال و بلوغ کامل برسد.

 فیلم «پیرپسر» به کارگردانی اکتای براهنی، یکی از آثار نقد‌برانگیز و متفاوتی است که مسیر مستقلی را در سینمای اجتماعی ایران طی کرده است. در این فیلم بازیگرانی مثل حامد بهداد، لیلا حاتمی، حسن پورشیرازی و محمد ولی‌زادگان به ایفای نقش می‌پردازند.
به نظر می‌رسد «پیرپسر» بیش از هر چیز، روایتی است از یک «بن‌بست». داستان مردی (با بازی حامد بهداد) که در چنبره روابط خانوادگی، به ویژه رابطه با پدر مستبد و پیرش (با بازی فوق‌العاده حسن پورشیرازی)، گرفتار شده است. گویا واژه «پیرپسر» در اینجا فقط به مجرد بودن اشاره ندارد، بلکه استعاره‌ای است از نسلی که در سایه نسل قبلی پیر شده اما هرگز نتوانسته به استقلال و بلوغ کامل برسد.
فیلم‌برداری با استفاده از نورپردازی‌های کم‌رمق و سایه‌های کشیده، در فضای بسته خانه به خوبی حس خفقان حاکم بر زندگی شخصیت‌ها را منتقل می‌کند. خانه در این فیلم، نه یک مأمن، بلکه یک زندان است.

 
مضامین اجتماعی؛ فقر و تعصب
فیلم به لایه‌های زیرین فقر و تأثیر آن بر اخلاقیات می‌پردازد. پیرپسر نشان می‌دهد که چگونه مشکلات اقتصادی و سنت‌های غلط، راه را بر عشق و رهایی می‌بندد. شخصیت‌ها در دایره‌ای از تکرار اشتباهات گذشتگان خود گیر کرده‌اند.
برخلاف بسیاری از فیلم‌های اجتماعی که فقط ناله می‌کنند، پیرپسر سعی دارد ریشه‌های روانی استبداد فردی را در کوچک‌ترین واحد جامعه، یعنی خانواده، کالبدشکافی کند. در واقع «پیرپسر» بیش از آنکه یک روایت داستانی باشد، یک کالبدشکافی بی‌رحمانه از پدیده‌ای است که شاید بسیاری از ما در لایه‌های پنهان جامعه یا حتی زندگی نزدیکانمان دیده باشیم: «مرگ اراده در سایه استبداد خانوادگی.»

بازتولید خشونت و هیولای درون
تلخ‌ترین حقیقت فیلم این است که نشان می‌دهد خشونت، یک زنجیره بی‌پایان است. پدر تنها یک پیرمرد خودخواه نیست؛ او نماد یک ساختار سنتی و صلب است که زندگی فرزندانش را بلعیده. حقیقت برهنه اینجاست که فرزندان (به‌ویژه کاراکتر حامد بهداد)، با وجود بیزاری از پدر، آرام‌آرام در حال تبدیل شدن به خود او هستند.
فیلم به ما می‌گوید که چگونه یک «قربانی»، وقتی راه رهایی را نمی‌یابد، خودش به یک «شکنجه‌گر» جدید تبدیل می‌شود.

بلوغی که هرگز اتفاق نمی‌افتد
اصطلاح «پیرپسر» در این فیلم، حقیقت ترسناکی را فاش می‌کند: مردانی که موی سپید کرده‌اند، اما به دلیل سلطه روانی مسموم والدین، هنوز «کودکانی مستاصل» باقی مانده‌اند. فیلم نشان می‌دهد که چگونه وابستگی‌های مالی و عاطفیِ گره‌خورده به تعصب، می‌تواند قدرت تصمیم‌گیری را از یک انسان بالغ بگیرد.
این فیلم آینه تمام‌نمای نسلی است که میان «احترام به سنت/پدر» و «حق زندگی برای خود»، درز پیدا کرده و خرد شده است.

عشق؛ کالایی در بن‌بست فقر و بدگمانی
در لایه‌های عمیق‌تر، فیلم حقیقت برهنه‌ای را درباره «عشق» در فضاهای فرودست نشان می‌دهد. وقتی لیلا حاتمی وارد داستان می‌شود، ما با یک دریچه امید روبرو می‌شویم، اما فیلم به‌سرعت به ما سیلی می‌زند که: «در خانه‌ای که دیوارهایش از سوءظن و فقر ساخته شده، عشق هم بوی نا می‌گیرد.» عشق در این فیلم نه یک نجات‌دهنده، بلکه اهرمی است که تضادها را به اوج می‌رساند و در نهایت به بن‌بست می‌خورد.

اتمسفر خفقان و تنهاییِ دسته‌جمعی
حقیقت تلخ دیگر، نمایش «تنهایی» در یک خانه شلوغ است. شخصیت‌ها مدام با هم حرف می‌زنند، سر هم فریاد می‌کشند و در کنار هم غذا می‌خورند، اما فرسنگ‌ها از هم دورند. براهنی نشان می‌دهد که چگونه پیوندهای خونی، بدون درک متقابل، می‌توانند به طناب‌هایی برای دار زدن آرزوهای فردی تبدیل شوند.

فروپاشی اخلاقی برای بقا
فیلم با برهنگی تمام نشان می‌دهد که وقتی یک انسان در تنگنای مطلق (روانی و اقتصادی) قرار می‌گیرد، مرزهای اخلاقی‌اش چگونه جابه‌جا می‌شوند. استیصالی که حامد بهداد در انتهای فیلم به نمایش می‌گذارد، نمایش‌دهنده سقوط انسانی است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. این فیلم، برخلاف آثار کلیشه‌ای، به ما «امید کاذب» نمی‌فروشد. حقیقت برهنه آن این است که گاهی زخم‌ها آنقدر عمیق‌اند که با هیچ مرهمی خوب نمی‌شوند و تنها راه، یک انفجار نهایی است.

سقوط جایگاه اسطوره‌ای والدین در سینمای مدرن ایران
در واقع، فیلم‌هایی مثل «پیرپسر» اکتای براهنی و برخی آثار سعید روستایی مثل «ابد و یک روز»، نوعی «تابوشکنی» را انجام می‌دهند. آن‌ها با دوربینشان به پستوهایی سرک می‌کشند که قرن‌ها زیر لایه‌ای از «تقدس پوشالی» پنهان شده بود. در سینمای دهه‌های گذشته، پدر معمولاً نماد پناهگاه، اقتدار و خرد بود (حتی اگر سخت‌گیر بود). اما در «پیرپسر»، پدر دیگر آن پیرِ دانا نیست؛ او یک «انگل عاطفی و مالی» است که از خونِ آرزوهای فرزندانش تغذیه می‌کند.
او نه تنها مقدس نیست، بلکه عملاً آنتاگونیست (شخصیت منفی) اصلی داستان است. این بازتابی از حقیقتی است که در لایه‌های زیرین جامعه وجود دارد: والدینی که به نام «صلاح فرزند»، عملاً در حال «تملک» و نابودی هویت او هستند.

نقد «فاشیسم خانوادگی»
سعید روستایی و اکتای براهنی نشان می‌دهند که خانواده همیشه آن «کانون گرم» کتب درسی نیست. گاهی خانواده کوچک‌ترین واحدِ یک نظام فاشیستی است که در آن «پدر» یا «مادر» با استفاده از ابزار «عذاب وجدان» و «دیکته کردن سنت»، فرزندان را قربانی می‌کنند. در «پیرپسر»، تقدس پدر نه از سر عشق، بلکه از سر ترس و اجبار است. وقتی این تقدس در فیلم می‌شکند، در واقع به مخاطب این پیام داده می‌شود که: «نسبت خونی، مجوزی برای ظلم نیست.»

واقع‌گرایی در برابر آرمان‌گرایی
باید پذیرفت جامعه امروز ایران با شکاف نسلی عمیقی روبروست. نسل جدید دیگر نمی‌تواند بپذیرد که «چون او پدر است، پس هر چه بگوید حق است». فیلم براهنی این «حقِ مطلق» را زیر سوال می‌برد. او نشان می‌دهد که یک پدر می‌تواند حسود، بخیل، خودخواه و حتی پلید باشد.
این برهنه کردنِ شخصیت پدر، به مخاطبی که سال‌ها تحت فشار چنین والدینی بوده، نوعی «تخلیه روانی» (Catharsis) می‌دهد. این فیلم‌ می‌گوید: «والدین هم انسان هستند با تمام رذایل اخلاقی‌شان؛ و انسان بودن یعنی جایزالخطا بودن، نه نیمه‌خدا بودن.»
وقتی در فیلمی مثل «پیرپسر»، فرزند در برابر پدر می‌ایستد، این فقط یک دعوای خانوادگی نیست؛ این فروریختنِ یک ساختار فکری کهن است. چنین فیلم‌هایی به ما می‌گویند که «احترام» باید «اکتسابی» باشد نه «انتصابی». یعنی صرفِ داشتنِ نسبت خونی، احترام و تقدس نمی‌آورد، بلکه رفتار و منش انسان است که جایگاه او را تعیین می‌کند.
علم روان‌شناسی (به‌ویژه نظریه دلبستگی) تصریح می‌کند تروماهایی که از سمت والدین به فرزند می‌رسد، ویرانگرترین نوع تروماست. چرا؟ چون والد قرار است «منبع امنیت» باشد. وقتی منبع امنیت خودش تبدیل به «منبع تهدید» می‌شود، سیستم عصبی فرزند دچار یک فروپاشی بنیادین می‌شود. اینجاست که آن «تقدس کاذب» مثل یک دیوار بلند عمل می‌کند که اجازه نمی‌دهد حتی فریاد بزند یا از کسی کمک بخواهد، چون جامعه به او یاد داده که «حق با بزرگتر است.»

سوءاستفاده از «تقدس» به مثابه ابزار قدرت
در ساختارهای سنتی و مستبد، «احترام به والدین» از یک توصیه اخلاقی به یک «ابزار سرکوب» تغییر ماهیت داده است. پدری که دانش و آگاهی ندارد اما قدرت دارد، از این تقدس استفاده می‌کند تا «جهل» خود را به عنوان «حکمت» به فرزندانش دیکته کند. اینجاست که آینده فرزند، با چالش جدی روبرو می‌شود؛ چون او بین «وفاداری به والدین» و «وفاداری به خودش و آینده‌اش» گیر کرده و معمولاً خودش را قربانی می‌کند.

پایانِ دورانِ «سکوتِ مصلحتی»
نسل‌های قبلی شاید با شعار «حرمت نان و نمک» یا «دعای خیر والدین»، روی تمام این جنایت‌های عاطفی سرپوش می‌گذاشتند. اما سینمای امروز (براهنی، روستایی و دیگران) می‌گوید که دیگر وقت سکوت نیست. آن‌ها نشان می‌دهند که چگونه این «تقدس‌های پوشالی» باعث شده که فرزندان در ۴۰ یا ۵۰ سالگی (مثل کاراکترهای پیرپسر) هنوز نتوانند برای زندگی ساده خود تصمیم بگیرند.
به قلم لیلا حسین‌زاده
انتهای پیام/
پایانِ عصرِ نیمه‌خدایان؛ «پیرپسر» و فروپاشیِ فاشیسمِ خانوادگی منابع محلی

ثبت نظر

نمایش 0 نظر

سامانه مولد پرتال ستاک