گفتگو با خانواده شهید باستانیان شاهگلی/
پدرم لایق شهادت بود/ وطن فروشان را نخواهیم بخشید
1404/12/28 - 07:52 - کد خبر: 158111
نسخه چاپی
نصر: آنجا که مردمانی، گواه خدایی زیستن اند و به دور از تعفن پول جویی و بیش خواهی در این دیار، خاک می خورند ولی خاک به دشمن نمی دهند، نام شهید«خلیل باستانیان شاهگلی» برای همیشه بر این خاک، تراشیده شد.
به گزارش نصر، دنیا برای ما نه جای ماندن، که همیشه گذرگاهی برآشفته تصویر شده که در جای جای آن، انسان ها از دوران هابیل و قابیل اش در جنگند تا به امروز که غول اقتصاد در میدان لیبرال دموکرات قلابی جهانی، حکومت می کند و ملت ها گاه با شعار برابری خواهی و عدالت و گاه آزادی خواهی، به جان یک دیگر می افتند و غریب تماشاخانه ایست دنیا که در گوشه ای از آن، گربه واره ای نشسته که مردمانش، با تمدن کوروش کبیر پخته شده اند، بر عدالت علی (ع)، اسلام آورده اند و با آزادگی حسین(ع) عجین گشته اند... حال اینکه مردمانی هم در این دیار هستند که فرهاد صفت در ره دوست، جان شیرین ز وفا در ره جانان بازند... و کم نبوده و نیستند این مردمان که امروزِ روزگار، در رمضان خونخواهی ۱۴۰۴ شمسی، چون شکوفه های بهاری در تندباد شجاعت و عدالت خواهی وطن, از شاخه های درخت تنومند انقلاب اسلامی، برچیده می شوند و رهسپار راه حق، شهادت را لبیک می گویند...
در این بیست روز که لاله های در خون خفته میناب، جگر ملت ایران را آتش زدند و شهادت رهبر بزرگوارمان، خونشان را به جوش آورده، صد ها نفر در نقطه به نقطه این کشور به خونخواهی، به خیابان ها آمدند و روز و شب، فریاد مرگ و انتقام بر آوردند، صدها نفر از این خاک پرکشیدند و صد ها آرزو و حسرت و خاطره را هم با خود بردند... و چه مردمان نازنینی در این میان رفتند و صدها عزیزشان را تنها گذاشتند که یکی از این نازنین مردان روزگار، «خلیل باستانیان شاهگلی» بود از دیار بزرگمردان تاریخ که شجاعت و غیرتشان بر مدار قناعت و مردم داری و شرافتشان می چرخید؛ بزرگ مردی که دخترش، «فاطمه»، فاطمی بر شهادت پدر اشک می ریخت و زینبی، از خونخواهی پدر و ذلالت دشمن سخن می راند چنان که در چهره و نگاه اش، صلابت یک انقلابی بود که عزیزترین کساش را رهسپار راه خدا می دانست و در ظرافت چشمان و خش خش صدای بغض آلودش، معصومیت دختری که امسال و هرسال، از آغوش پدر و بوسه های شب عیدش، از لبخندهای بعد از روز های خسته کننده کاری اش، از صدای پدر هنگام خاطره گویی و گلایه هایش و از تمام پدرانگی ها، محروم شده بود و چه اصالت و قدرتی در کلام «فاطمه» بود آنجا که گفت: تا ابد با آمریکا و اسرائیل، پدرکشتگی خواهم داشت و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را فریاد خواهم زد...

در یکی از محلات غمزده ی تبریز، قدم به خانه ای گذاشتیم که در کمال سادگی، سیاه پوش پدر بود و بوی شهادت و شجاعت می داد. در این خانه، «مادری» بود که در غم فرزند برومند و غیورش، اشک ریخته و نالیده بود اما صدای خش دار و بغض در گلو خفته اش را در شعار مرگ خواهی محکمی نثار دشمن کرد، آنجا که از پیامش برای دشمن پرسیدیم و گفت: مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل...پیام من به دشمن همین است.
«فاطمه»اما آرام بود؛ انگار اشک هایش را برای خلوت شبانه اش با یاد پدر حفظ کرده و قدرت و متانت اش را برای گفتگو با ما، به میدان آورده بود. با لبخندی ملیح و موقر پدر را معرفی کرد؛ از این مرد زحمت کش غیر نظامی که در توجیه ظالمانه دشمن نمی گنجید، گفت: پدرم کارمند بخش خدمات شهرداری منطقه شش تبریز بود. در این روزها که خیلی از مردم دست از کار کشیده اند و در اوضاع جنگی، ترجیح می دهند نزدیک خانواده باشند، پدر من دو شیفت کار می کرد و هروقت می گفتیم که در این شرایط نگرانش هستیم و بهتر است مرخصی بگیرد و پیش ما بماند، می گفت خدا را خوش نمی آید و نباید شهر را به حال خود رها کنیم و ما باید در میدان خدمت به مردم حاضر باشیم تا کار شهر بروی زمین نماند.
«فاطمه» از آن روز کزایی گفت: روز جمعه بعد از شیفت صبحگاهی، با هم روانه راهپیمایی روز قدس شدیم. ساعت یک ظهر، دوباره روانه کار شدند و من در میدان بودم که پدرم را در نقطه ای دیگر از شهر، با بمباران دشمن از دست دادم. در آغاز که خبر دار شدیم پدر در بیمارستان محلاتی هستند، کسی خبر شهادت ایشان را تایید نمی کرد...
دختر این شهید مظلوم از بیم و امید لحظات انتظار گفت: خیلی منتظر ماندیم تا نهایتا این خبر شوکه کننده تایید شد که گویا پدرم در همان لحظه اول، آسمانی شده است. مادرم بود که از شهادت پدر گفت و اینکه باید برای تشخیص هویت برویم. بند دلم پاره شد انگار... شوکه شدم...
هر دختری در غم از دست دادن ناگهانی پدر، شوکه می شود و «فاطمه» هم... اما او در ادامه از افتخاری می گوید که فقط دختران شهید آن را لمس می کنند: من دیروز در تشییع پدرم حالی فراتر از غم را تجربه کردم و آن فخر و مباهات برای پدرم بود. وقتی پدرم را در گلزار اختصاصی شهدای شاهگلی، به خاک سپردیم، من اطمینان داشتم که پدرم لایق شهادت بود.
حقا که «شهادت لایق مردان خداست» و توصیف «فاطمه» از ارزش های زندگی پدرش، اثباتی بر این سخن گرانبها است وقتی که اصول زندگی این شهید را در گفتار نیک و کردار نیک و رفتار نیک، تشریح کرد: پدر من لایق شهادت بود؛ همیشه می گفت این دنیا دو روز است و ما امروز هستیم و ممکن است فردا نباشیم پس نباید دل کسی را بشکنیم. تا وقتی زبان شیرین برای صحبت داریم، چرا باید تند گویی و تلخ زبانی کنیم. همیشه می گفت زندگی با غیرت پیش می رود و از همین رو همیشه در کارش جدی بود و بعضی روزا کمتر از دو ساعت می خوابید و همیشه تلاش و زحمت اش برای این بود که نان حلال از این زحمت بر سر سفره ما بیاورد و من عزت و افتخار امروزم را مدیون نان حلال پدرم هستم. پدر من شهید خدمت بود و به آن مفتخرم. برای شهادت چنین بزرگمردی خوشحالم چون چنان زندگی کرده بود که خدا خواهانش باشد و گریه هایم برای ناکامی خودم است؛ به خاطر خاطراتی که از پدرم دارم و در فراقشان اشک میریزم و خواهم ریخت.
«فاطمه» از پدرکشتگی ابدی اش با معاندان می گوید: خبر شهادت حضرت آقا، پدر کشتگی با آمریکا و اسراییل برای این ملت بود و دشمنی ابدی با معاندینی که با اینان همراه اند را در دل این مردم کاشت. من هم در این غم، تا ابد با آمریکا و اسرائیل پدرکشتگی خواهم داشت و وطن فروشان و کسانی را که اطلاعات حساس امنیتی را به رسانه های معاند می فروشند و باعث داغ خانواده ها می شوند، نمی بخشم. داغ پدر سخت است و شاید هیچ وقت نتوانم با خلا پدرم کنار بیایم و می دانم که خیلی از مردم هنوز که هنوز است معتقدند که دشمن با نظامی ها مشکل دارد ولی پدر من یک راننده ساده شهرداری بود و رفته بود برای نان حلال خانه و خانواده اش زحمت بکشد و در این راه شهید شد. من برای نظامیان این کشور خیلی دعا می کنم ولی پدر من در سایه وطن فروشی برخی مردم همین خاک رفته و نمی بخشمشان...
«برادر شهید» هم در این گفتگو از محل شهادت اخوی اش گفت: آنجا یک کارگاه امانی ساده شهرداری بود که در پی بمباران، موجب شهادت برادر بنده و همکارانش شد و بیش از بیست نفر از همسایه ها در آن منطقه زخمی شدند... برادرم، خلیل، نظافت شهر و کارهای شهرداری برایش مهم بود و در این روزها می خواست کار های شهر روی زمین نماند تا مردم بدانند با وجود سختی ها، زندگی هنوز جریان دارد.
این برادر سوگوار، از روحیه شهید راه خدمت گفت که معتقد بود با اینکه زمان جنگ است ولی جریان زندگی باید پیش برود تا امید مردم، نا امید نشود. روحیه مقاومت «خلیل باستانیان شاهگلی» در روزهای جنگ رمضان چنان بود که اکثرا دو شیفت کار می کرد و سعی داشت کارها به نحوی پیش برود که مبادا سیاهی غم و ناامیدی به زندگی مردم رخنه کند...
و اما همسر شهید که تا پایان گفتگو، موقرانه در خود فرو رفته بود، از محبت جاری در این زندگی ۲۵ ساله گفت؛ از اخلاق و منش مردی که با شهادت مظلومانه اش، پرچم شرافت و وطن پرستی را برای همیشه بر سر در خانه شان آویخت: همسرم، مردی بود که هرگز به ناراحتی ما راضی نمی شد. اصولی در زندگی اش داشت که همیشه در رفتار رعایت می کرد و آن صداقتش بود که از همان روزهای اول آشنایی خانوادگی ما در محله، برای من مورد احترام و ملموس بود. او همیشه بر حلال و حرام زندگی اش دقت می کرد و به یاد مرگ و آخرت بود. می گفت ما دیر یا زود در دنیای بهتری خواهیم بود و این دنیا فانی است از همین رو همیشه به اطرافیانش خوبی می کرد تا خاطره خوبی از خود به جای بگذارد. همسایه های ما پس از رفتنش، انگار برای شهادت برادر خود در این محله اشک می ریختند... در این روزهای جنگ، جنگنده ها را بالای سرش در آن منطقه می دید و از همین رو از ما حلالیت خواسته بود. نه این که از مرگ ترسیده باشد که فقط خطر را درک کرده بود و با شجاعت به کارش ادامه می داد. همسرم گاهی که می گفت من شاید از شما زود تر از دنیا بروم، خیلی ناراحت می شدم و هیچ وقت فک نمی کردم به این زودی و این چنین، شهادت خدا را لبیک بگوید...
به گزارش نصر، این روز هایی که بانگ بی عدالتی و جنگ بر صفحه روزگار کوفته می شود و روز ها و شب هاییست که دامن گیر کشور ما نیز شده است، شجاعت مردمانی که با یاد زوال، بر نبض رشادت و شرافت سوارند تا مملکت را سرپا نگه دارند، خون هر وطن پرست غیوری را به جوش می آورد؛ مردمانی که در هر جایگاهی، سعی دارند کورسوی امید و آرزوی بهبود و پیشرفت را برای این مملکت استوار بدارند و بی آنکه از زوال آمال خود بترسند و هراس و حسرت به دل راه دهند، دلیرانه در مسیر زندگی قدم بر میدارند و می گویند «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی /تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ...»
روح چنین مردمانی، دعاگوی این روزگار سخت ما باشد ان شاءالله
انتهای پیام/
فائزه بنی نصرت