گفتگوی اختصاصی نصر با دف نواز مشهور ایران:
تبریز شهر اول من است | موسیقی نیازمند حمایت دولتی است
1405/06/29 - 15:17 - کد خبر: 168709
نسخه چاپی
نصر: برای مخاطبان موسیقی سنتی ایرانی، نام نبیل یوسف با طنین شورانگیز دفنوازیهایش گره خورده، اما شاید کمتر کسی بداند که شور و غوغایی که از این پوست و چوب مدور برمیآید، در واقع بازتاب همان غلیانی است که از نخستین مواجهه نبیل نوجوان با ساز دف برانگیخته شده بود.
به گزارش نصر، نبیل یوسف شریداوی، دفنواز برجسته ایرانی، سال ۱۳۵۹ در آبادان دیده به جهان گشود. برافروخته شدن آتش جنگ در ایران و درگیری مستقیم زادگاهش با این بلای اهریمنی، دوران کودکی یوسف را با تنشهای جنگ درآمیخت؛ تا اینکه در نوجوانی، بهصورت اتفاقی، با پدیدهای به نام دف آشنا شد و علیرغم مخالفتهای خانواده مذهبی خود، قدم در عرصه موسیقی گذاشت.
در گفتوگویی که به بهانه کنسرت اخیر داود آزاد و حضور این هنرمندان در تبریز رقم خورد، از نبیل یوسف خواستیم از نخستین رویارویی خود با دف بگوید:
نبیل یوسف شریداوی در این خصوص گفت: من شناگر بودم و هیچ تجربه نزدیکی با موسیقی نداشتم. یکی از روزهایی که از تمرین برگشته بودم، اتفاقی و به واسطه یکی از دوستانم، ساک به دست به مراسم افتتاحیه جشنواره تئاتر کوتاه رفتم. هنگام اجرای برنامه موسیقی، فردی به نام نیما مالکیزاده که بعدها تنها استاد من شد، روی صحنه آمد و شروع به ساز زدن کرد. حس وصفناپذیر و غریبی در من به غلیان افتاد که حتی توان نشستن روی صندلی را از من گرفته بود. به خاطر دارم که از فرط هیجان، آن روز تا خانه دویدم.
وی ادامه داد: به دنبال آشنایی با این ساز افتادم. هر بار صدای دف را میشنیدم، منقلب میشدم تا اینکه ناگهان مسیر زندگیام از ورزش به سمت موسیقی تغییر کرد. با وجود مخالفتهای خانواده، آموزش دف را نزد آقای مالکیزاده شروع کردم. بیشتر از ۱۲ جلسه آموزش ندیدم، اما ایشان معلم بسیار خوبی بودند و مسیر را به من نشان دادند و همیشه تأکید میکردند که باید از زاویهای نگاه کنی که دیگران نگاه نکردهاند.

وی اضافه کرد: مسیر آموزش را با رصد هنرمندان مختلف، بهصورت خودآموز ادامه دادم. از یک جایی به بعد، پس از اینکه همه آن تجربیات را پشت سر گذاشتم و رپرتوارهای مختلف را اجرا کردم، سعی کردم از آن مرز و محدوده فراتر بروم. با توجه به پیشینهای که استادم در زمینه خوانش و نگرش به مقوله ریتم به من داده بود، تلاش کردم از مرزهایی که دفنوازی در آنها محصور شده بود، فراتر بروم.
متن کامل مصاحبه نصر با نبیل یوسف شریداوی؛ استاد دف نوازی ایران را مطالعه نمایید:
آیا از دفنوازان عرب هم آموزش دیدهاید؟
دف یک ساز ایرانی و سازِ کردستان است که توسط استاد بیژن کامکار و محمدرضا لطفی در گروههای عارف و شیدا به موسیقی جریان اصلی معرفی و فراگیر شد. فرمی که اعراب با دف اجرا میکنند متفاوت است و این مدل ساز و تکنیکهای آن مختص ایران است.
با این حال، من از موسیقی عربی به لحاظ ریتم و جملهبندی بسیار وام گرفتهام. به این فکر کردم که اگر میخواهم در کارم موفق باشم، باید از ریشههایم بهره بگیرم. همانطور که نویسندگان جنوب از زبان و فرهنگ جنوب وام میگیرد یا کامکارها از فرهنگ و موسیقی کردی استفاده میکنند، من هم باید به ریشههای خودم برگردم و به آن رجوع کنم.

اتفاقاً در کنسرتی که با استاد داود آزاد داشتیم، در بخشی دایره یا قاوال زدم. استاد تأکید داشت که ساز را به شکل خاصی اجرا کنم. علاوه بر اینکه من نوازنده دایره نیستم، نواختن دایره یک لهجه دارد که نمیتوانم آن را دقیقاً ادا کنم. فرم مشخص است، اما صدایی از این نوع نوازندگی بیرون میآید که برای ادای آن باید ترک باشید، ترکی صحبت کرده باشید و فرهنگ ترکی را زیسته باشید. من بهعنوان یک عربزبان نمیتوانم آن لهجه را ادا کنم.
در مسیر حرفهای هم دیدم که نمیتوانم ریتم و لهجه کردی را بهدرستی ادا کنم. هر کاری میکنم، وقتی نوازنده کرد آن را اجرا میکند، کاملاً تفاوت قابل تشخیص است؛ نواختن من آن لهجه را نداشت.
در نتیجه، به موسیقی منطقه خودم رجوع کردم و سعی کردم از موسیقی خودمان وام بگیرم. دمام که در موسیقی بوشهر وجود دارد و به آبادان هم تسری پیدا کرده، یکی از این موارد است. در کنار آن، اعراب بومی آبادان ریتمهای خاص خودشان را دارند و سازی به نام «کاسور» نیز دارند. من از این سازها و جملهبندیهایشان وام گرفتم و آنها را به زبان خودم بازروایت کردم.
شما سال ۱۳۹۲ نیز همراه استاد محمدرضا لطفی به تبریز آمده بودید. مخاطب سال ۱۳۹۲ با مخاطب امروز چقدر تفاوت کرده است؟
پاسخ این سوال را با ارجاع به کتابی تحت عنوان «پرورش ذوق عامه در رسانههای عصر پهلوی» آغاز میکنم. فرهنگ شنیداری موسیقایی و ذوق عامه، حاصل پرورش یافتگی یک قدرت کلان است و فکر میکنم حکومت میتواند روی آن سرمایهگذاری کند، آن را سامان دهد و به آن مسیر بدهد.
ما هرچقدر کار کنیم، تریبون کوچکی داریم؛ اما در اختیار حکومت بیلبوردها، سالنها، ادارات و سازمانهاست. یک ذوقی در مردم وجود داشته که رفتهرفته خاموش شده است. الان انگار فقط خود مردم هستند که دارند کار را پیش میبرند و آن حمایت کلان از فرهنگ موسیقایی حذف شده است.
ما سال ۱۳۹۲ با استاد لطفی سه شب اینجا کنسرت داشتیم. هر سه شب سالن پر شد و استقبال بسیار خوبی صورت گرفت. سال بعد نیز با استاد داود آزاد آمدیم که ایشان هم از بزرگان موسیقی و مفاخر این شهر هستند. آن سالها وضعیت خیلی خوب بود، اما رفتهرفته که رصد میکنم، میبینم نه فقط در تبریز، بلکه در جایجای ایران این حمایت و توجه کمتر و کمتر شده است.
در همه جای دنیا، بهویژه موسیقی سنتی و کلاسیک هر کشور، نیازمند حمایت دولت است؛ چون بخشی از میراث فرهنگی ناملموس یک کشور محسوب میشود. شاید مردم آن را نشناسند، اما در مدارس و رسانههای جمعی باید معرفی شود.
در بسیاری از کشورها مانند ترکمنستان و آذربایجان، شبکههای تلویزیونی مختص موسیقی وجود دارد که تحت حمایت دولت فعالیت میکنند و شبانهروز موسیقی پخش میکنند. هر زمان که اراده کنید، میتوانید موسیقی گوش بدهید. اما ما چنین چیزی نداریم.
بنابراین این انتقاد متوجه مردم نیست؛ مردم این موسیقی را نمیشناسند. کسی باید موسیقی را به آنها بشناساند.
البته تبریز به واسطه پشتوانه فرهنگی بسیار غنی، بزرگ و ریشه تاریخی عظیمش وضعیت خوبی دارد. موزیسینهای بسیار بزرگی در اینجا رشد کردهاند، اثر گذاشتهاند و اثرشان را به سراسر ایران تسری دادهاند. استاد بیگجهخانی کسی بود که مکتب تار تبریز با پنجه ایشان شناخته و روایت شد و نوازندگان تار همچنان از رپرتوار ایشان استفاده میکنند.
اوضاع تبریز بسیار بهتر از بسیاری از نقاط دیگر است. از معدود جاهایی است که کمتر آسیب دیده و هنوز مخاطب جدی دارد.
کدام ویژگی موسیقی آذربایجانی برای شما جذاب و قابل توجه بوده است؟
تنوع ریتمیک و حالت ملودیکی آن برای من جذاب است؛ ویژگیهایی که برای خود مردم آذربایجان هم نوستالژیک است و بر آنها تأثیر میگذارد. من هم به خاطر اینکه در این فضا زیاد قرار گرفتهام و این موسیقی را بسیار شنیدهام، همین حس را پیدا کردهام.
موسیقی آذربایجانی فواصل ملودیکی خاصی دارد که بسیار مختص خود آن است و برای من جذاب است. از نظر ریتمیک نیز تنوع زیادی دارد و این سبک موسیقایی هم بسیار جذاب است.
از اجراهای بینالمللیتان بگویید. آیا مخاطبان شما صرفاً ایرانی بودهاند یا مخاطبان خارجی نیز در اجراها حضور داشتهاند؟
در کشورهای مختلفی از جمله انگلستان، آلمان، روسیه و چین اجرا داشتهام.
در بعضی از کشورها، مخاطبان عمدتاً ایرانی بودند؛ اما در کشوری مثل روسیه، چهار بار در کنسرواتوار چایکوفسکی اجرا کردم که مخاطبان فقط روس بودند. آنها مخاطبان جدی موسیقی هستند. مردم عادی هستند، اما به تماشای موسیقی مناطق مختلف دنیا میآیند.
موسیقی ایرانی را خیلی دوست داشتند. چند نفر را سراغ دارم که به واسطه علاقهمندی به موسیقی ایرانی رفتند زبان فارسی یاد گرفتند، شعر یاد گرفتند و حتی دستگاههای موسیقی را آموختند.
در چین هم چند بار اجرا داشتم که عمدتاً مخاطبان چینی بودند. این تجربه برایم جذاب بود. اوایل دیماه سال گذشته برای شب یلدا به چین رفته بودیم و اجرا داشتیم. به من گفتند ورکشاپ هم داریم. فکر میکردم ایرانیهای مقیم چین هستند که دف یاد گرفتهاند، اما وقتی به کلاس رفتم، دیدم حدود ۱۰ نفر شرکتکننده هست که همگی چینی هستند. برایم خیلی جذاب بود که دف خریده بودند و از طریق یوتیوب آن را یاد گرفته بودند.
با گروههای دفنوازی تبریز آشنایی دارید؟ ظرفیت آنها را چگونه ارزیابی میکنید؟
پارسال برای داوری یک جشنواره به تبریز آمدم. نسلی از نوازندهها که حاصل آموزش اساتید مختلف در این شهر بودند، آمدند و اجرا کردند. ما سه داور بودیم و در نهایت باید نظر هر سه نفر اعمال میشد، اما چون تخصص من دف بود، اگر صراحتاً بخواهم بگویم، نظرم این بود که فقط مقام سوم را بدهیم. چون به لحاظ استایل، تکنیک و اجرا ضعفهای زیادی وجود داشت.
اساتیدی را که زیر نظر دارم، میبینم که خودشان را در یکسری رپرتوار قدیمی محدود و محصور کردهاند و نسبت به آن تعصب دارند. نخواستهاند از این چارچوب خارج شوند و انگار نخواستهاند خودشان را بهروز کنند. همهچیز فقط برای شوآف در فضای مجازی طراحی شده است؛ گویا قصد این را ندارند که یک کار جدی در حوزه دفنوازی انجام دهند و این متأسفانه ناراحتکننده است.
من فقط یک نفر را در تبریز میشناسم که بدون تعصب، پایش را از این چارچوب فراتر گذاشته است؛ آرمین تاروپود. تعصب یعنی گره؛ یعنی آدم گره داشته باشد و روان و رونده نباشد. آرمین بدون تعصب مسیر طولانی را طی میکند، به شهرهای مختلف میرود، آدمهای مختلف را میبیند، دیگران را ارزیابی و رصد میکند و داشتههای نوازندهها و اساتید مختلف را تحت نظر میگیرد. همیشه جویا و کنجکاو است و همیشه سؤال دارد. یک نوازنده حرفهای و درجهیک است، فارغ از فضای مجازی و مسائل حاشیهای. و هنرجوهایش هم به لحاظ استایل، متن و ارائه اثر، واقعاً خوب کار میکنند.
به دلیل ارجاعات شعرا و عرفا به دف، در ذهنیت عموم بیشتر بهعنوان یک ساز عرفانی شناخته میشود. از نظر شما دف یک ساز عرفانی است یا یک ساز مستقل؟
بستگی به متنی دارد که در آن قرار میگیرد. هر وسیله نسبت به جایی که قرار میگیرد، کارکردش تعریف میشود. یک چاقو میتواند در یک موزه بهعنوان یک اثر هنری یا تاریخی دیده شود، میتواند روی آن مینیاتور بکشند و بهعنوان یک اثر هنری دیده شود، میتواند در دست یک جراح قرار بگیرد یا میتواند آلت قتل باشد.
دف هم میتواند همسنگ اشعار مولانا در یک مراسم عرفانی قرار بگیرد، اما فیذاته یک ساز است و صدا تولید میکند. معنایی که از آن برداشت میشود، بستگی دارد در چه کانسپتی قرار بگیرد.
وقتی دف در موسیقی ایرانی قرار میگیرد، کارکرد دیگری پیدا میکند و میتواند عرفانی نباشد. میتواند کاملاً ریاضیمند و در خدمت موسیقی باشد؛ در جایی وارد شود، در جایی خارج شود و موسیقی را تقویت کند. من از هر دو حالت استفاده کردهام.
یک آلبوم از تصنیفهای خانقاهی دارم چراکه خاستگاه این ساز معرفی میشود. البته باید توجه داشت پیش از اینکه ساز خانقاه باشد، در موسیقی ایرانی حضور داشته است. استاد کامکار روایتی دارند مبنی بر اینکه سازهای ایرانی، بعد از اینکه تعصبات مذهبی در این سرزمین حاکم شد، برای اینکه از بین نروند، به جاهایی پناه بردند. مثلاً تنبور به مراسم عرفانی یارسانها رفت و دف وارد خلوت درویشهای قادری در کردستان شد. برداشتهای عرفانی از این سازها شکل گرفت تا ساز و موسیقی باقی بماند و از بین نرود.
در آن آلبومی که کار کردم، چهار تصنیف از خانقاههای مختلف دنیا را انتخاب کردم؛ از سوریه، عربستان، عمان، عراق و کردستان ایران. روی آنها یک دف مدرن زدم، اما ملودیها، ملودیهای خانقاه بود. فضای کار عرفانی بود و در مدح پیامبر اسلام قرار داشت.

از طرف دیگر، استفاده دیگری هم از دف داشتهام. در آلبوم «شدستیم» از دف بهصورت ریاضیمند استفاده کردم. از واژه «ریاضیمند» استفاده میکنم چون موسیقی ریاضیات دارد و در عین حال احساسات هم در آن وجود دارد. من دف را در آن اثر اینگونه به کار گرفتم و اصلاً نمیتوان از آن برداشت ساز عرفانی داشت؛ دف در خدمت موسیقی کلاسیک و سنتی ایرانی قرار گرفته است. در حال حاضر هم موسیقی الکترونیک کار میکنم و باز از همین ساز در یک فضا و کانسپت جداگانه استفاده میکنم.
در شرایط فعلی اصلیترین دغدغه هنرمندان چیست؟
من فکر میکنم علاوه بر احساسات انسانی، از جمله عشق و اندوه، هر چیزی که موضوع هنر و موضوع شعر بوده، اساساً میتواند موضوع کار هنرمند باشد. به عقیده من بخشی از روایت تاریخ هم بر عهده هنرمند است. هنرمند جدا از بافت جامعه و مردمش نیست. اگر خشم، اعتراض یا ناملایمتی در جامعه وجود دارد، اگر ستم هست، اگر اندوهی وجود دارد، اگر تاریکی بیش از اندازه است، اگر ظلم هست، هنرمند باید حرف بزند و آن را روایت کند.
نقاش باید آن را بکشد؛ خطاط باید با قلمش بیانش کند؛ شاعر با واژهها وصف و توصیفش کند و روایتش کند؛ اگر داستاننویس است، باید داستانش را بگوید و اگر موزیسین است، باید از طریق موسیقی حرف بزند.
از تجربهتان با تبریز بگویید
تجربه من برخلاف ذهنیتی است که بیرون از اینجا، وجود دارد. اصلا اینطور نیست که میگویند ترکها کسی را در بین خودشان راه نمیدهند.
تبریز مثل یک جلگه است. همانطور که آب از کوهها سرازیر میشود و در نهایت به یک جلگه پهناور و سرسبز میرسد. زمین آنجا آب را به خودش میگیرد و تمام املاحی را که از کوههای سخت و صخرهای آورده است، در خود جذب میکند. هر وقت به تبریز میآیم، در آن حل میشوم. واقعاً احساس غریبی نمیکنم.
مردم مهربان و پذیرا هستند و مهماندوستاند. نمیدانم این ذهنیتی که در جامعه شایع شده، چه زمانی و با چه مکانیزمی شکل گرفته است. البته مشابه این ذهنیتها نسبت به سایر قومیتهای ایران وجود دارد، اما وقتی به میان آنها میروم، میبینم که اینطور نیست.
تبریز حتی میتوانم بگویم شهر دوم من نیست؛ شهر اول من است. به خاطر اینکه بیش از آنکه به آبادان بروم، به اینجا میآیم و تعداد دوستانی که اینجا دارم، خیلی بیشتر از دوستانی است که در آبادان دارم.
وقتی به شهر خودم میروم، نهایتاً به سه، چهار نفر سر میزنم، اما اینجا همیشه نگرانم که زمان کافی نداشته باشم به همه دوستانم سر بزنم. تجربه انسانی بسیار عظیمی برای من است و خیلی برایم زیباست.
ضمن اینکه تبریز، به نظر من، تمیزترین شهر ایران است؛ هم به لحاظ بهداشت و هم به لحاظ معماری. منظم و دقیق است. جاهای دیگر خیلی بههمریختهاند و این، به نظرم، قطعاً مدیون مسئولان و مدیران است، اما فرهنگ قوی و ریشهدار ترکی از آنها میخواهد که اینطور باشند.
انتهای پیام/
سئویل محدث