به گزارش نصر، نبیل یوسف شریداوی، دفنواز برجسته ایرانی، سال ۱۳۵۹ در آبادان دیده به جهان گشود. برافروخته شدن آتش جنگ در ایران و درگیری مستقیم زادگاهش با این بلای اهریمنی، دوران کودکی یوسف را با تنشهای جنگ درآمیخت؛ تا اینکه در نوجوانی، بهصورت اتفاقی، با پدیدهای به نام دف آشنا شد و علیرغم مخالفتهای خانواده مذهبی خود، قدم در عرصه موسیقی گذاشت.
در گفتوگویی که به بهانه کنسرت اخیر
داود آزاد و حضور این هنرمندان در تبریز رقم خورد، از
نبیل یوسف خواستیم از نخستین رویارویی خود با دف بگوید:
نبیل یوسف شریداوی در این خصوص گفت: من شناگر بودم و هیچ تجربه نزدیکی با موسیقی نداشتم. یکی از روزهایی که از تمرین برگشته بودم، اتفاقی و به واسطه یکی از دوستانم، ساک به دست به مراسم افتتاحیه جشنواره تئاتر کوتاه رفتم. هنگام اجرای برنامه موسیقی، فردی به نام نیما مالکیزاده که بعدها تنها استاد من شد، روی صحنه آمد و شروع به ساز زدن کرد. حس وصفناپذیر و غریبی در من به غلیان افتاد که حتی توان نشستن روی صندلی را از من گرفته بود. به خاطر دارم که از فرط هیجان، آن روز تا خانه دویدم.
وی ادامه داد: به دنبال آشنایی با این ساز افتادم. هر بار صدای دف را میشنیدم، منقلب میشدم تا اینکه ناگهان مسیر زندگیام از ورزش به سمت موسیقی تغییر کرد. با وجود مخالفتهای خانواده، آموزش دف را نزد آقای مالکیزاده شروع کردم. بیشتر از ۱۲ جلسه آموزش ندیدم، اما ایشان معلم بسیار خوبی بودند و مسیر را به من نشان دادند و همیشه تأکید میکردند که باید از زاویهای نگاه کنی که دیگران نگاه نکردهاند.
از طرف دیگر، استفاده دیگری هم از دف داشتهام. در آلبوم «شدستیم» از دف بهصورت ریاضیمند استفاده کردم. از واژه «ریاضیمند» استفاده میکنم چون موسیقی ریاضیات دارد و در عین حال احساسات هم در آن وجود دارد. من دف را در آن اثر اینگونه به کار گرفتم و اصلاً نمیتوان از آن برداشت ساز عرفانی داشت؛ دف در خدمت موسیقی کلاسیک و سنتی ایرانی قرار گرفته است. در حال حاضر هم موسیقی الکترونیک کار میکنم و باز از همین ساز در یک فضا و کانسپت جداگانه استفاده میکنم.
در شرایط فعلی اصلیترین دغدغه هنرمندان چیست؟
من فکر میکنم علاوه بر احساسات انسانی، از جمله عشق و اندوه، هر چیزی که موضوع هنر و موضوع شعر بوده، اساساً میتواند موضوع کار هنرمند باشد. به عقیده من بخشی از روایت تاریخ هم بر عهده هنرمند است. هنرمند جدا از بافت جامعه و مردمش نیست. اگر خشم، اعتراض یا ناملایمتی در جامعه وجود دارد، اگر ستم هست، اگر اندوهی وجود دارد، اگر تاریکی بیش از اندازه است، اگر ظلم هست، هنرمند باید حرف بزند و آن را روایت کند.
نقاش باید آن را بکشد؛ خطاط باید با قلمش بیانش کند؛ شاعر با واژهها وصف و توصیفش کند و روایتش کند؛ اگر داستاننویس است، باید داستانش را بگوید و اگر موزیسین است، باید از طریق موسیقی حرف بزند.
از تجربهتان با تبریز بگویید
تجربه من برخلاف ذهنیتی است که بیرون از اینجا، وجود دارد. اصلا اینطور نیست که میگویند ترکها کسی را در بین خودشان راه نمیدهند.
تبریز مثل یک جلگه است. همانطور که آب از کوهها سرازیر میشود و در نهایت به یک جلگه پهناور و سرسبز میرسد. زمین آنجا آب را به خودش میگیرد و تمام املاحی را که از کوههای سخت و صخرهای آورده است، در خود جذب میکند. هر وقت به تبریز میآیم، در آن حل میشوم. واقعاً احساس غریبی نمیکنم.
مردم مهربان و پذیرا هستند و مهماندوستاند. نمیدانم این ذهنیتی که در جامعه شایع شده، چه زمانی و با چه مکانیزمی شکل گرفته است. البته مشابه این ذهنیتها نسبت به سایر قومیتهای ایران وجود دارد، اما وقتی به میان آنها میروم، میبینم که اینطور نیست.
تبریز حتی میتوانم بگویم شهر دوم من نیست؛ شهر اول من است. به خاطر اینکه بیش از آنکه به آبادان بروم، به اینجا میآیم و تعداد دوستانی که اینجا دارم، خیلی بیشتر از دوستانی است که در آبادان دارم.
وقتی به شهر خودم میروم، نهایتاً به سه، چهار نفر سر میزنم، اما اینجا همیشه نگرانم که زمان کافی نداشته باشم به همه دوستانم سر بزنم. تجربه انسانی بسیار عظیمی برای من است و خیلی برایم زیباست.
ضمن اینکه تبریز، به نظر من، تمیزترین شهر ایران است؛ هم به لحاظ بهداشت و هم به لحاظ معماری. منظم و دقیق است. جاهای دیگر خیلی بههمریختهاند و این، به نظرم، قطعاً مدیون مسئولان و مدیران است، اما فرهنگ قوی و ریشهدار ترکی از آنها میخواهد که اینطور باشند.
انتهای پیام/