یادداشت/

قمار نافرجام عقل در برابر شکوه جنون؛ نگاهی به «مست عشق»

1405/02/21 - 12:07 - کد خبر: 160832 نسخه چاپی

نصر: شاید انتخاب شهاب حسینی برای نقش شمس تبریزی، یکی از پربحث‌ترین نقاط فیلم «مست عشق» باشد. به نظر می‌رسد با وجود تلاشِ حسینی برای ارائه یک بازیِ پراحساس، این سوپراستار در بازنماییِ آن «هیبتِ ویرانگر» و «آنِ» متافیزیکیِ شمس که در تذکره‌ها آمده، کاملاً موفق نیست!

«مست عشق» ساخته حسن فتحی، بیش از آنکه روایتی تاریخی از قرن هفتم هجری باشد، تصویرگر یک «آنتروپی روحانی» است؛ فروپاشیِ نظمِ مستقر در برابرِ بی‌نظمیِ مطلقِ عشق. فتحی در این اثر، دست روی نقطه‌ای می‌گذارد که در آن کلمات باز می‌مانند و احوال سخن می‌گویند. اما این روایتِ پرزرق‌وبرق، در کنارِ لایه‌های معنایی‌اش، با چالش‌های جدی در پرداخت و انتخابِ بازیگران (کستینگ) نیز روبروست.

دگردیسی در سایه‌ یک قهرمانِ غایب
در «مست عشق»، ما قرار است شاهدِ تبدیلِ جلال‌الدین محمد بلخی (با بازی پارسا پیروزفر) از یک فقیه به یک عارف باشیم. اما فیلم در پرداختِ شخصیتِ مستقلِ مولانا دچار لکنت است. مولانا در بسیاری از دقایق، به جای آنکه کنش‌گرِ اصلیِ تغییرِ خود باشد، تنها مشاهده‌گری است که در جذبه‌ شمس حل شده است.
فیلم‌نامه آن‌قدر درگیرِ ترسیمِ شکوهِ شمس شده که از نمایشِ «رنجِ درونی» و «استدلال‌های شخصی» مولانا باز می‌ماند. ما تغییرِ او را می‌بینیم، اما «چگونگی» و «چراییِ» عمیقِ این دگردیسی، در زیر سایه‌ سنگینِ حضورِ شمس، تا حدودی الکن باقی می‌ماند.

شمس و مولانا؛ تضادِ میانِ نگاه و اجرا
شاید انتخاب شهاب حسینی برای نقش شمس تبریزی، یکی از پربحث‌ترین نقاط فیلم باشد. به نظر می‌رسد با وجود تلاشِ حسینی برای ارائه بازیِ پراحساس، این سوپراستار در بازنماییِ آن «هیبتِ ویرانگر» و «آنِ» متافیزیکیِ شمس که در تذکره‌ها آمده، کاملاً موفق نیست.
شمسِ تبریزی قرار بود نیرویی باشد که با نگاهش جهانی را به آتش می‌کشد، اما در بسیاری از سکانس‌ها، بازی حسینی به سمت نوعی برون‌گراییِ مفرط میل می‌کند که از آن «وقارِ آشوب‌سازِ» شمس فاصله دارد؛ گویی مرزِ میان «جنونِ الهی» و «بی‌قراریِ انسانی» برای بازیگر مخدوش شده است.

فریبرز عرب‌نیا، بازیگری که شمس‌تر است!
شاید اولین گزینه جایگزین برای بازی شخصیت شمس در ذهن مخاطبان حرفه‌ای‌تر سینما و علاقه‌مندان این هنر «فریبرز عرب‌نیا» باشد. عرب‌نیا در سینمای ایران استادِ بازی‌های «درونی» و «نگاه‌های سنگین» است. برخلاف شهاب حسینی که گاهی به سمت برون‌گرایی و بی‌قراریِ فیزیکی می‌رود، عرب‌نیا قدرت عجیبی در نمایش «سکوت‌های پرهیبت» دارد.
عرب‌نیا ذاتا‌ً بازیگری است که یک «فاصله‌گذاری» با مخاطب دارد؛ همین ویژگی باعث می‌شد شمسِ او شبیه افراد عادی نباشد و جنبه‌ «قدسی و غریب» بودنش کاملاً حفظ شود.
از طرف دیگر شمس در تذکره‌ها، شخصیتی تندخو، صریح و گاهی گزنده دارد؛ کسی که با هیچ‌کس شوخی ندارد. تیپیکالِ بازی عرب‌نیا (مثل نقش مختار یا فیلم‌های کیمیایی) دقیقاً همین «تلخیِ باوقار» و «استغنا» را دارد. او می‌توانست آن تصویرِ شمسِ «بی‌نیاز از جهان» را خیلی بهتر از شهاب حسینی که ذاتا چهره و لحنِ مهربان‌تری دارد، در بیاورد.

فرامرز قریبیان، شمس‌ترین بازیگر!
شمس تبریزی در تاریخ، به عنوان یک پیرمردِ سالخورده اما بسیار سرزنده توصیف شده است. قریبیان در ۸۰ سالگی، (البته اگر پس از فیلم «خروج» ابراهیم حاتمی‌کیا از دنیای بازیگری خداحافظی نمی‌کرد) دقیقاً همان «کوهِ پختگی» بود که نیازی به بازی کردن نداشت؛ فقط کافی بود روبروی دوربین بایستد.
قریبیان از معدود بازیگرانی بود که با افزایش سن، نفوذ و ابهتِ نگاهش نه تنها کم نشد، بلکه «سهمگین‌تر» شد! صدای خش‌دار او طنینی دارد که انگار از تهِ چاهِ تاریخ می‌آید؛ همان چیزی که برای دیالوگ‌های سنگین شمس نیاز بود. قریبیان در این سن، به چنان آرامش و استغنایی در چهره رسیده که می‌توانست آن «بی‌نیازیِ شمس» را به بهترین شکل بازتاب دهد. صدای او و آن آرامشِ درونی‌اش، به شمس یک لایه‌ «حکمت» می‌داد.
قریبیان استادِ بازی با «چشم» و «سکوت» بود. شمسِ تبریزی در تاریخ، مردی است که با یک نگاه، طرف مقابل را خلع سلاح می‌کند. قریبیان آن میمیکِ سنگی و در عین حال به شدت پراحساس را داشت که می‌توانست بدون هیچ فریاد یا حرکتِ اضافه‌ای، «هیبت شمس» را به رخ بکشد.
شمس تبریزی اساساً یک «غریب» است؛ کسی که در هیچ قالبی نمی‌گنجد. فرامرز قریبیان در سینمای ایران نمادِ «تنهاییِ باشکوه» است. او وقتی در قابِ تصویر قرار می‌گیرد، به تنهایی تمام فضا را پر می‌کند. حضور او در مقابل پارسا پیروزفر، می‌توانست یادآورِ تقابلِ یک «کوهِ استوار» (شمس) با یک «دریایِ ناآرام» (مولانا) باشد.

انتخاب هوشمندانه پارسا پیروزفر برای نقش مولانا
در نقطه‌ی مقابل، پارسا پیروزفر در نقش مولانا، انتخابی بسیار هوشمندانه است. چهره‌ی باوقار و به‌ویژه «نفوذ نگاه» او، به‌خوبی توانسته است کاریزمای یک فقیه عالی‌رتبه را که در آستانه‌ یک دگردیسی بزرگ قرار دارد، بازنمایی کند.
پیروزفر با کمترین کلام و تنها با تکیه بر میمیک و نگاه‌های نافذش، استیصال و سپس جذبه‌ی مولانا را برای مخاطب باورپذیر می‌سازد.

اسکندر و مریم؛ کیمیاگریِ شمس بر مسِ وجود
صرف‌نظر از نقدِ بازی‌ها، یکی از درخشان‌ترین زیرمتن‌های فیلم، ماجرای مریم و نوع برخورد شمس با اوست. شمس در مواجهه با مریم، تمامِ پیش‌فرض‌های جنسیتی و قضاوت‌های اخلاقیِ جامعه را درهم می‌شکند.
در حالی که ساختارِ صلبِ قدرت در قونیه، مریم را تنها به مثابه یک «زنِ خاطی» یا یک «بیگانه‌ی مستحقِ مجازات» می‌بیند، شمس با نگاهی فراجنسیتی، در او نه یک «جسمِ آلوده»، بلکه یک «روحِ ستم‌دیده» را کشف می‌کند. او مریم را نه با چشمِ محتسب، بلکه با چشمِ «حق» می‌بیند؛ نگاهی که در آن رحمت بر غضب پیشی می‌گیرد. 
شمس با نجاتِ مریم و سپردن او به کیمیاخاتون، نشان می‌دهد که معنویتِ حقیقی در پناه دادن است، نه در طرد کردن. همین عملِ متهورانه مانند صاعقه‌ای بر جانِ اسکندر (با بازی ابراهیم چلیکول) فرود می‌آید. اسکندر که تا آن لحظه تنها زبانِ زور را می‌فهمید، با دیدنِ این شفقت، دچار دگردیسی می‌شود.
نجاتِ مریم، همان بزنگاهی است که بذرِ تغییر را در دلِ سختِ اسکندر می‌کارد و او را از یک مأمورِ شکنجه به یک سالکِ حق‌جو تبدیل می‌کند.

علاءالدین؛ سقوط در مغاکِ کینه
در نقطه‌ی مقابلِ اسکندر، شخصیت علاءالدین (پسر کوچک مولانا) قرار دارد. اگر اسکندر از تاریکی به نور می‌رسد، علاءالدین مسیری معکوس را طی می‌کند. او که عشقش (کیمیاخاتون) را در پیِ حضور شمس از دست رفته می‌بیند، نمادِ انسانی است که در آتشِ حسادت و تعصب می‌سوزد.
علاءالدین وجهِ تاریکِ این طوفانِ عرفانی است؛ او نشان می‌دهد که وقتی «عشقِ زمینی» نتواند به «درکِ معنوی» پیوند بخورد، چگونه تبدیل به سلاحی برای تخریب و کینه می‌شود. او به جای درکِ دگردیسیِ پدر، در پیِ انتقام از کسی است که جهانِ کوچک و مالکانه‌اش را به هم زده است.

کیمیاخاتون؛ قربانیِ خاموشِ یک طوفان
در این میان، کیمیاخاتون نمادِ وجهِ انسانی و مظلومی است که در زیر چرخ‌دنده‌های یک «معنای بزرگتر» خرد می‌شود. سرنوشت او و حضور مریم در کنارش، نشان‌دهنده‌ی تنهاییِ عمیق زنانی است که در دنیای مردانه‌ تشرع و حتی طریقت، به دنبالِ سهمِ کوچکی از آرامش هستند.
عشقِ میان شمس و مولانا، مانند طوفانی است که شاخ و برگ‌های اطراف را می‌شکند و این دگردیسی، هزینه‌ای سنگین به نامِ زندگی‌های خاموش در پی دارد.
فرجامِ سخن
«مست عشق» علیرغم شکوهِ فرمی‌اش، در برخی لحظات بیشتر به یک «اپرا-درامِ» باشکوه شبیه است تا کالبدشکافیِ یک تجربه‌ عرفانیِ تکان‌دهنده. با این حال، فیلم با ترسیمِ دو مسیرِ متفاوت (رستگاریِ اسکندر و سقوطِ علاءالدین)، به ما یادآوری می‌کند که حقیقت، نه در مجازات، بلکه در گشودنِ دریچه‌ای برای رستگاری است؛ حتی اگر این مسیر، به قیمتِ فروپاشیِ تمامِ امنیت‌هایِ ساخته‌ عقل تمام شود.

لیلا حسین‌زاده
انتهای پیام/
قمار نافرجام عقل در برابر شکوه جنون؛ نگاهی به «مست عشق» نصر

ثبت نظر

نمایش 0 نظر

سامانه مولد پرتال ستاک