یادداشت/

روایت یک شرمندگی

1404/10/10 - 14:34 - کد خبر: 153218 نسخه چاپی

نصر: خبرنگار نصر برای تهیه گزارشی از وضعیت معیشتی این روزها و نوسانات نرخ ارز، راهی بازار تبریز می‌شود؛ بازاری که سال‌هاست آینه‌ی اقتصاد شهر بوده اما این روزها بیشتر شبیه اتاق انتظار دردهاست.

در میان شلوغی بازار، پدری با خشم و نگاهی خسته به سمتم می‌آید. کیسه‌ای نایلونی در دست دارد؛ داخلش فقط چهار لیموشیرین. هنوز سوالی نپرسیده، خودش می‌پرسد:

گزارش می‌گیرید؟ برای چی؟
می‌گویم: برای گرانی‌ها… دلار… وضعیت بازار…
لبخند تلخی می‌زند؛ لبخندی که بیشتر به تمسخر شبیه است. ناگهان می‌خندد و بعد، بی‌مقدمه، می‌گرید! اشک‌هایش امانش را می‌بُرَد. جلو می‌آید، یقه‌ام را می‌گیرد؛ نه از خشم، از درماندگی.

می‌گوید:
از شرمندگی گزارش بگیر…
از من، از یک پدر شرمسار و بدبخت.
از منی که نه آرزوی بچه‌ام را می‌تونم برآورده کنم، نه حتی شکمش رو سیر.
از منی که برای بازپرداخت یه وام ۳۰ تومنی، هر روز زنگ می‌زنن، تهدید می‌کنن، حساب ضامنم رو می‌بندن.
از منی که شرمنده تنها فرزندشم…

صدایش می‌لرزد، اما نگاهش پر از خشم است؛ خشمی نه علیه من، که علیه سال‌هایی که پشت سر گذاشته. ادامه می‌دهد:
از شرمندگی گزارش بگیر تا مسئولین بدونن من با سیاست‌ها و مدیریت اونا روسیاه شدم.

من مات مانده‌ام. نه سوالی دارم، نه جوابی. فقط گوش می‌دهم. دستش را به سینه‌ام می‌زند؛ ضربه‌ای آرام اما سنگین.
می‌گوید: خداحافظ…

چند قدم دور می‌شود و برمی‌گردد:
دعا کن قبل از رسیدن به خونه بمیرم،
تا بچه‌ام دوباره چیزی نخواهد…

او رفت؛ با کیسه‌ای که فقط چهار لیموشیرین داشت و دلی که سنگینی‌اش از تمام آمارهای اقتصادی بیشتر بود.
این گزارش، نه از دلار است و نه از بازار؛
این گزارش، از شرمندگی یک پدر است؛ شرمندگی‌ای که هر روز در کوچه‌های این شهر تکرار می‌شود.
انتهای پیام/
روایت یک شرمندگی محمدرضا اخگرگداز

ثبت نظر

نمایش 0 نظر

پژوهشیار