روایت سه مرزبان جلفا و آخرین چشمانتظاری یک خانواده/
۴۸ ساعت برای وطن
1405/06/03 - 21:04 - کد خبر: 167037
نسخه چاپی
نصر: امروز سوم شهریور است؛ روزی که یاد یکی از تلخترین فصلهای تاریخ معاصر ایران دوباره زنده میشود. سوم شهریور ۱۳۲۰، نیروهای شوروی از شمال وارد خاک ایران شدند؛ اما در میان آشفتگی آن روزها، در کنار پل آهنی جلفا، چند مرزبان ایرانی تصمیم گرفتند بمانند؛ بایستند و از مرزی دفاع کنند که پشت سر آن، وطن بود.
یکی از آنان عبدالله شهریاری، اهل باسمنج بود؛ سربازی که نامش سالها برای خانوادهاش نه با واژه «شهادت»، بلکه با انتظار گره خورده بود.
حاج محمدعلی شهریاری، آخرین فرزند بازمانده عبدالله شهریاری، سالها بعد در گفتوگویی که حمید حاجیپور برای روزنامه «ایران» انجام داد، از پدری گفت که رفت و دیگر بازنگشت؛ از مادری که تا پایان عمر چشم به در دوخت و از خانوادهای که نزدیک به شش دهه نمیدانستند سرنوشت پدرشان چه شده است.
محمدعلی شهریاری بعدها در ۹۲ سالگی در باسمنج درگذشت و در آرامستان دارالبقای این شهر آرام گرفت؛ اما روایت او از پدر، بخشی از حافظه تاریخی مردم این منطقه باقی ماند.
پدری که رفت و خبری از او نیامد
محمدعلی در آن گفتوگو روایت میکند که پدرش هنگام اعزام به خدمت، مردی ۳۶ ساله و صاحب خانواده بود. مدتی در تبریز خدمت کرد و سپس به هنگ مرزی جلفا منتقل شد.
آخرین نشانه از عبدالله، نامهای بود که برای خانواده فرستاد. نوشته بود چند ماهی است حقوق نگرفتهاند و از خانواده خواسته بود تعدادی از گوسفندان را بفروشند و برایش پول بفرستند.
اما روزگار فرصت نداد.
اندکی بعد، هواپیماهای شوروی در آسمان آذربایجان ظاهر شدند. خبر بمبارانها و ورود ارتش سرخ دهانبهدهان میچرخید و ارتباط خانواده شهریاری با پدر قطع شد.
جنگ آمده بود و با خود فقط صدای گلوله نیاورده بود؛ قحطی، فقر و سالهای طولانی انتظار نیز از راه رسیده بود.
محمدعلی از روزهایی گفته بود که مادر برای تهیه یک کیسه سیبزمینی مجبور شد بخشی از زمینهای خانواده را بفروشد. خانوادهای که زمانی زمین، دام و زندگی مستقلی داشت، بهتدریج بخشی از دارایی خود را برای زنده ماندن از دست داد.
اما برای مادر، سختتر از فقر، بیخبری بود.
محمدعلی از مادرش چنین روایت کرده بود: هر بار کسی در خانه را میزد، چارقدش را سر میکرد و با امید به سوی در میدوید؛ شاید عبدالله برگشته باشد.
او هرگز برنگشت.

۶۰ سال انتظار برای پیدا کردن یک قبر
سالها شایعهای میان خانواده باقی مانده بود؛ اینکه شاید عبدالله همراه دیگر نظامیان ایرانی به اردوگاههای کار اجباری شوروی منتقل شده باشد.
هیچکس پاسخ روشنی نداشت.
مادر عبدالله با همین انتظار از دنیا رفت. دیگر فرزندان خانواده نیز پیش از روشنشدن حقیقت، چشم از جهان بستند.
تا اینکه در سال ۱۳۸۰، اتفاقی همهچیز را تغییر داد.
محمدعلی شهریاری در تلویزیون تبریز گزارشی درباره سه ژاندارم ایرانی دید که در شهریور ۱۳۲۰ در برابر نیروهای شوروی مقاومت کرده بودند. دوربین روی سنگ قبرها حرکت کرد و ناگهان نامی ظاهر شد:
«شهید ژاندارم عبدالله شهریاری»
پس از حدود ۶۰ سال، فرزندان فهمیدند پدر کجاست.
محمدعلی گفته بود وقتی نام پدر را روی سنگ قبر دیدند، همه گریه کردند. فردای آن روز راهی جلفا شدند؛ جایی کنار پل آهنی، همانجایی که انتظار شصتساله یک خانواده پایان یافت.
سه سرباز مقابل یک ارتش
بر اساس روایتهای منتشرشده درباره واقعه پل آهنی جلفا، چند مرزبان ایرانی در برابر پیشروی نیروهای شوروی مقاومت کردند و سه نفر از آنان تا پایان در موضع خود ماندند.
در روایت خانواده شهریاری آمده است که هنگامی که مهمات رو به پایان بود، از عبدالله خواسته شد به دلیل داشتن چهار فرزند به عقب بازگردد؛ اما او نپذیرفت و گفت:
«مگر خون من رنگینتر از شماست؟»
این روایت، شاید بیش از هر جزئیات نظامی، معنای آن ایستادگی را نشان میدهد؛ مردانی که میدانستند نتیجه یک نبرد نابرابر چه خواهد بود، اما نخواستند مرز را بدون مقاومت ترک کنند.
در برخی روایتهای تاریخی و محلی، مقاومت این سه مرزبان حدود ۴۸ ساعت ذکر شده است. همچنین نقل شده که فرمانده نیروهای شوروی پس از آگاهی از اینکه این مقاومت طولانی تنها توسط سه سرباز انجام شده، به احترام آنان دستور داده است اجسادشان با تشریفات نظامی و مطابق آیین مسلمانان در همان حوالی دفن شود. جزئیات این روایتها در منابع مختلف با تفاوتهایی نقل شده و شایسته بررسی مستند تاریخی مستقل است.
بر سنگ مزار آنان نیز چنین آمده است:
هرچند آغشته شد به خون پیرهن ما
شد جامه سربازی ما هم کفن ما
شادیم ز جانبازی خود در دل خاک
پاینده و جاوید بماند وطن ما
قهرمانی که خانوادهاش سالها ناشناخته ماند
تلخترین بخش روایت محمدعلی شاید نه چگونگی کشتهشدن پدر، بلکه گلایهای بود که دههها بعد مطرح کرد؛ اینکه چرا مردانی که برای دفاع از مرز ایران جان دادند، سالها در حافظه رسمی کشور کمتر دیده شدند.
او زندگی سادهای داشت. از قالیبافی با دستمزد ناچیز شروع کرده بود و بعدها بنایی کرده بود. میگفت از سختی زندگی شکایتی ندارد، اما دلش میخواست برای پدر و همرزمانش مراسمی درخور برگزار شود و نامشان فراموش نشود.
حالا خود محمدعلی نیز دیگر در میان ما نیست.
آخرین فرزند بازمانده یکی از مدافعان پل جلفا رفت، اما روایتی که از پدر برای نسل بعد باقی گذاشت، ارزشمندتر از هر یادمان سنگی است.
سوم شهریور، فقط یادآور اشغال ایران نیست؛ میتواند روز یادآوری مردانی باشد که در لحظهای سخت، میان «رفتن» و «ماندن»، ماندن را انتخاب کردند.
سه سرباز شاید توان متوقف کردن سرنوشت جنگ جهانی را نداشتند، اما کاری کردند که نزدیک به یک قرن بعد، هنوز دربارهشان سخن گفته شود.
گاهی دفاع از وطن با پیروزی به یاد نمیماند؛ با ایستادن به یاد میماند.
بر اساس گفتوگوی حمید حاجیپور با مرحوم محمدعلی شهریاری در روزنامه ایران و روایتهای نقلشده درباره مدافعان پل آهنی جلفا.
به قلم محمد فرج پور
انتهای پیام/
نصر