یادداشت |
ادبیات کودک؛ آخرین پناهگاهِ قصههای مادربزرگ
1405/04/17 - 21:45 - کد خبر: 164022
نسخه چاپی
نصر: بستنی توتفرنگیاش داشت آب میشد.
دختر نهساله، میان قفسههای کتابِ کافهای در تبریز، با وسواسی بالغانه دنبال چیزی میگشت که با روحش پیوند بخورد. چند کتاب را ورق زد و سر جایشان گذاشت تا بالاخره انتخابش را کرد؛ ترجمهای ترکی از یک اثر جهانی. سر میز نشست، اما چند صفحه بعد، دیواری نامرئی مانعش شد. ضربالمثلی از زبانِ مبدأ چنان مهجور مانده بود که کلمات برایش آشنا، اما جهانشان غریبه بود. واژهها را میشد ترجمه کرد، اما اتمسفر را نه.
کتاب را بست و دوباره به قفسهها پناه برد. این بار با کتابی برگشت که روی جلدش نوشته بود: «جیرتدان». کودک زیر لب با شوق زمزمه کرد: «هامی یاتیب، جیرتدان اویاق!»
دیگر حواسش به بستنیای که قطرهقطره روی میز میچکید، نبود. مادرش که ناظر این دگرگونی بود، با تعجب گفت: «تا حالا اینقدر غرقِ خواندن نشده بود.» و با مکثی سنگین اضافه کرد: «شاید چون قصه جیرتدان را پیشتر از مادربزرگش شنیده بود.»
مادر جرعهای نوشید، دستی روی موهای دخترش کشید و ادامه داد: «مادربزرگش قصههای زیادی بلد بود. برادرم هم عصرها برایمان کتاب میخواند؛ هنوز هم "ماهی سیاه کوچولو" را با همان حالوهوا به یاد دارم. قصههای ما فقط از کتاب نمیآمد؛ پیش از مدرسه، با لالاییها و حکایتهایِ شفاهی بزرگ میشدیم. بعد که مدرسه رفتیم، کتابها هم اضافه شدند؛ پیک، رشد، کیهان بچهها... گاهی هم کتابهایی که بزرگتر از سنمان بود، مثل "قلعه حیوانات" که نصفش را نمیفهمیدیم.»
خندید، اما خندهاش زود جایش را به حسرتی عمیق داد: «کاش آنهمه قصه مکتوب میشد. خیلیهایشان از یاد رفتهاند. مادربزرگها یا فراموش کردهاند یا دیگر حوصله روایت ندارند. ما احتمالاً آخرین نسلی هستیم که این ادبیات شفاهی را در سینه داریم.»
این گفتگو، هشداری بر یک گسستِ ساختاری بود. ادبیات کودک در ایران، بیش از آنکه درگیرِ «خلق» باشد، درگیرِ فراموشی است. این گسست، مسئولیتِ نویسندگانِ این حوزه را دوچندان کرده است؛ نویسندگانی فاخر و فعال که باید نبضِ حافظهیِ ملی را در دست بگیرند. بسترِ نشر نیز باید فراتر از بازار، حامیِ این رویش باشد. استعدادیابیِ نویسندگانِ کودک، آنچنان مبحثِ بنیادینی است که باید بهانههایِ «جهانیشدن» را به اولویتِ دوم ببرد؛ ما نخست باید بنویسیم، ریشهدار بنویسیم، و آنگاه که اصالتِ ما در کلمات متبلور شد، به اشاعهیِ فرهنگی بیندیشیم.
ایران سرزمینِ راویان بود؛ از جیرتدان و ملانصرالدین تا افسانههای کوهستان و روایتهای دریایی جنوب. کودکِ ایرانی، پیش از خواندن، «شنیدن» را از سینه به سینه میآموخت. ما وامدارِ ادبیاتِ شفاهیِ مادرانیم؛ میراثی که اگر در آستانهی این گسستِ نسلی مکتوب نشود، دستِ فرزندانِ ما برای بازگو کردنِ قصههایِ این سرزمین خالی خواهد ماند. لزومِ مکتوبکردن از این منظر، نه یک انتخاب، که ضرورتی برای بقایِ هویت است. امروز این زنجیره در حال گسستن است و وقتی قصههای بومی به کلماتِ مکتوب تبدیل نشوند، بخشی از حافظهیِ فرهنگیِ ما بیصدا دفن میشود.
ترجمه پنجرهای رو به جهان است، اما هیچ پنجرهای جای «خانه» را نمیگیرد. فرهنگ و سنتهای این مرز و بوم در آثار ترجمه نیست؛ اگر میخواهیم با کودک و نوجوان امروز ارتباط بگیریم، باید ریشههایمان را نه در برنامههای گوشی، که در صفحههای مکتوب زنده کنیم. جهانیشدنِ ادبیات کودک ایران، نه با شبیهسازی، که با «اصالت» ممکن است؛ با روایتهایی که بوی لالاییِ مادر و حافظهیِ هزارسالهیِ این خاک را با خود حمل میکنند.
از کافه بیرون آمدم. خیابانِ شلوغ، سرد و بیتفاوت بود. تمام راه به آن بستنیِ آبشده فکر میکردم. نکند ادبیات کودک، همین بستنی باشد؟ ما سرگرمِ ویترینهایِ پرزرقوبرقِ نشر هستیم، بیآنکه بدانیم این سکوت، صدایِ آبشدنِ تاریخِ ماست. ما آخرین نسلی هستیم که فرصت دارد این قصه را پیش از آنکه به قطرهای بینشان تبدیل شود، به کلمه بدل کند .
وحیده برزگر
انتهای پیام/
نصر