یادداشت /
وقتی یک تشویق، آینده میسازد و یک شوک، روح دانشآموز را میشکند
1405/05/04 - 12:31 - کد خبر: 165145
نصر: تحویل کارنامه، در فرهنگ آموزشی ما، همواره لحظهای برای ارزیابی یکسال تلاش، گفتوگوی سازنده میان خانه و مدرسه و ترسیم افق آینده دانشآموز بوده است.
اما آنچه این روزها از یکی از دبیرستانهای غیردولتی تبریز روایت میشود، این مناسبت تربیتی را به صحنهای از اضطراب، نگرانی و بلاتکلیفی برای شماری از خانوادهها بدل کرده است. بر اساس اظهارات برخی والدین، مدیریت این مدرسه هنگام تحویل کارنامههای پایه دهم، به حدود ۱۰ دانشآموز اعلام کرده است که برای سال تحصیلی آینده باید در مدرسهای دیگر ثبتنام کنند. آنچه بر ابهام و تلخی ماجرا میافزاید، این است که در پاسخ به درخواستهای مکرر خانوادهها برای ارائه دلیل، معیار مشخص یا مستند قانونی این تصمیم، تنها این جمله مطرح شده است، میخواهیم به دانشآموزان شوک وارد کنیم.
اگر این عبارت واقعاً به همین صورت بیان شده باشد، باید آن را نه یک سیاست آموزشی، بلکه یک زنگ خطر جدی برای نظام تربیتی دانست. مگر میتوان در حساسترین دوره زیست روانی و تحصیلی نوجوانان، شوک را بهعنوان ابزار مدیریت آموزشی به رسمیت شناخت؟ مگر رسالت مدرسه، پرورش امنیت روانی، انگیزه، هویت و امید نیست؟
امروز دانشآموزان ما بیش از هر زمان دیگری زیر فشارند؛ فشارهای روانی، اجتماعی، خانوادگی و تحصیلی، جامعه نیز ماهها و سالهای پرفشاری را پشت سر گذاشته است؛ از التهابهای عمومی و نگرانیهای اجتماعی گرفته تا تجربه آموزش مجازی، فرسایش روانی خانوادهها و اندوه حوادث تلخی که بر حافظه جمعی این سرزمین سنگینی میکند.
در چنین شرایطی، آیا افزودن بر اضطراب نوجوانی که خود را برای آیندهای سخت و رقابتی آماده میکند، اقدامی مسئولانه و تربیتی است؟
از منظر حقوق آموزشی نیز ماجرا پرسشبرانگیز است. تغییر اجباری مدرسه برای دانشآموزان میانپایه، آنهم بدون ارائه مستند قانونی، انضباطی یا آموزشی روشن، نمیتواند صرفاً بر مبنای صلاحدید مدیریتی توجیه شود. مدرسه، بنگاه تنظیم آمار و میانگین نیست؛ نهاد تربیت است. جایی است که باید استعدادها را شناسایی، حمایت و شکوفا کند؛ نه آنکه برای حفظ ویترین موفقیت، دانشآموزان را حذف کند.
آنگونه که از برخی اظهارات برمیآید، واژهای چون غربالگری در توجیه این تصمیم به کار رفته است. واژهای که این روزها، بیش از آنکه بوی تعلیم و تربیت بدهد، یادآور رقابتهای آماری و تبلیغاتی برخی مدارس است؛ رقابتی که در آن، بهجای بالا کشیدن همه دانشآموزان، سادهترین راه انتخاب میشود، حذف کسانی که احتمال دارد معدل، رتبه یا تصویر بیرونی مدرسه را در آینده کاهش دهند.
اگر چنین رویکردی به عرف تبدیل شود، دیگر نمیتوان با اطمینان از رسالت تربیتی مدرسه سخن گفت. هنر یک مجموعه آموزشی آن نیست که تنها دانشآموزان آماده و ممتاز را گرد آورد و بعد موفقیت آنان را به نام خود ثبت کند؛ هنر واقعی آن است که دانشآموزان موجود را رشد دهد، دستشان را بگیرد، ضعفهایشان را ترمیم کند و از دل تردید، اعتمادبهنفس بسازد.
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که یک خاطره شخصی، برای من از یک استدلال صرف، مهمتر و زندهتر میشود.
وقتی این خبر را خواندم، در همان لحظه به سالهای دور بازگشتم؛ به روزی که دانشآموز سال اول راهنمایی بودم. تازه از مقطع ابتدایی وارد دورهای شده بودم که بسیاری از درسها برایم تازه و چالشبرانگیز بود. پدر و مادرم بیسواد بودند و من، در حقیقت، باید خودم راه خودم را پیدا میکردم و گلیم خود را از آب بیرون میکشیدم.
نیمسال اول، معدلم ۱۷ و اندی شده بود. نهتنها تصور نمیکردم شاگرد ممتاز شوم، بلکه اساساً خودم را در شمار دانشآموزان برتر هم نمیدیدم. اما یک روز در صف صبحگاه، ناگهان نام مرا بهعنوان شاگرد ممتاز خواندند. هنوز هم آن لحظه را با تمام جزئیاتش به خاطر دارم. برایم هم عجیب بود، هم شورانگیز، هم تکاندهنده؛ اما نه از جنس شوک تحقیر، بلکه از جنس شوک دیدهشدن.
همان لحظه، جرقهای در درون من زده شد. احساسی از ارزشمندی، اعتماد و توانستن در من شکل گرفت؛ احساسی که بعدها مسیر تحصیلیام را تغییر داد. از آن روز به بعد، معدلهای من در نیمسالهای بعدی به ۱۹ و اندی رسید. آن اتفاق کوچک، در واقع یک تغییر بزرگ بود. یک نگاه انسانی، یک تشویق بهظاهر ساده، یک نوع ارزشگذاری درست، سرنوشت مرا عوض کرد.
هنوز هم خانم کرمی، مدیر آن روزهای مدرسهام، در ذهن من چهرهای ماندگار است. نه فقط به خاطر آن تشویق، بلکه به خاطر نوع نگاهش به دانشآموز، خوب یادم هست که بعدها با دقت به رفتارش نگاه میکردم و متوجه شدم او نام کوچک همه دانشآموزان، آن هم در مدرسهای دو شیفته را میدانست. برای من شگفتانگیز بود.
بارها از دور دقت کردم و هر بار برایم مسجل شد که او واقعاً دانشآموزانش را میشناسد. همین شناختن، همین دیدن، همین به رسمیت شناختن، شاید بزرگترین سرمایه یک مدیر تربیتی باشد.
تفاوت از همینجا آغاز میشود؛
یک مدرسه، دانشآموز را مسئله میبیند و میخواهد با حذف او، مسئله را پاک کند؛
و مدرسهای دیگر، همان دانشآموز را امکان میبیند و با یک تشویق، آیندهاش را دگرگون میکند.
امروز که در مقطع کارشناسی ارشد، در یکی از بهترین دانشگاههای روزانه کشور مشغول تحصیلم و در آستانه دفاع از پایاننامهام قرار دارم، بیش از همیشه میفهمم که گاه سرنوشت انسانها نه با تصمیمهای بزرگ، بلکه با یک رفتار درست، یک جمله امیدبخش و یک مواجهه انسانی ساخته میشود.
از منظر روانشناسی تربیتی نیز، احساس طردشدگی در نوجوانی میتواند آثاری عمیق و ماندگار بر اعتمادبهنفس، انگیزه تحصیلی و سلامت روان فرد برجای بگذارد. نوجوانی که پس از یک سال تحصیل با این پیام مواجه میشود که جایی در این مدرسه نداری، ممکن است این پیام را صرفاً درباره عملکرد درسی خود دریافت نکند؛ بلکه آن را به معنای نفی ارزشمندی شخصیتی خویش بفهمد. اینجاست که یک تصمیم اداری، میتواند به زخمی ماندگار در روان یک نسل تبدیل شود.
فراموش نکنیم که چنین تصمیمهایی فقط یک دانشآموز را آسیبپذیر نمیکند؛ بلکه خانوادهای را نیز دچار اضطراب، سرگردانی، فشار مالی و نگرانی روانی میسازد، آنهم در زمانی که ظرفیت ثبتنام بسیاری از مدارس تکمیل شده و امکان انتخابهای جایگزین بسیار محدود است.
بیتردید مدارس غیردولتی نیز حق دارند برای ارتقای کیفیت آموزشی خود برنامهریزی کنند؛ اما این حق نباید به قیمت تضییع حقوق دانشآموزان، دور زدن فلسفه آموزش و قربانیکردن کرامت نوجوانان تمام شود. کیفیت آموزشی، محصول معلم توانمند، مشاوره درست، برنامهریزی دقیق و همراهی با دانشآموز، نه محصول حذف او است.
مسئله اصلی این است که ما از مدرسه چه میخواهیم؟
آیا مدرسه قرار است رتبه تولید کند یا انسان؟
آیا دانشآموز، عددی در جدول میانگینهاست یا شخصیتی در حال شکلگیری؟
آیا آینده این سرزمین با طرد نوجوانان ساخته میشود یا با دیدن، باور کردن و فرصت دادن به آنان؟
مدرسه اگر مدرسه باشد، باید پناه رشد باشد، نه ایستگاه حذف!
باید جایی باشد که نوجوان، حتی با ضعفها و تردیدهایش، احساس کند هنوز میتواند بهتر شود.
باید جایی باشد که بهجای شوک، شوق تولید کند.
اکنون انتظار میرود ادارهکل آموزش و پرورش آذربایجان شرقی و نهادهای نظارتی، با دقت و شفافیت به این موضوع ورود کنند و روشن سازند که آیا چنین رویهای با آییننامههای آموزشی، حقوق دانشآموزان و اصول مسلم تربیتی سازگار است یا خیر!
شاید همه مسئله در یک پرسش خلاصه شود:
مهربانی در تربیت یعنی چه؟
اگر مدرسه، فرصت را از دانشآموز بگیرد، دیگر از فرصتسازی چه میماند؟
اگر بهجای ساختن آینده، صرفاً به حفظ ظاهر و آمار بیندیشیم، فردا را چگونه و با چه نسلی خواهیم ساخت؟
این خبر برایم تلخ بود. چقدر دلم می خواهد تمام مدارس مدیری مثل خانم کرمی، مدرسه راهنمایی آن دوران داشته باشند.
زهرا ژرفی مهر
انتهای پیام/