روایتی از اتاق زایمان خط مقدم/ وقتی زیر انفجار دشمن، صدای زندگی متولد شد

1405/02/15 - 12:49 - کد خبر: 160484
پرستار

نصر: در اتاقی که دیوارهایش از ارتعاش انفجار می‌لرزید و صدای جنگنده‌ها بر آسمان سنگینی می‌کرد، زندگی بی‌وقفه راه خود را باز کرد. میان هراس و آتش، دستان یک ماما، امید را به دنیا آورد و صدای نخستین گریه نوزاد، بر هیاهوی مرگ غلبه کرد.

به گزارش نصر، اتاق زایمان همیشه فقط یک فضای درمانی نیست، بلکه مرزی میان درد و امید و جایی است که نفس‌ها به شماره می‌افتد و در همان لحظه، زندگی راهی تازه برای آغاز پیدا می‌کند. اینجا، هر تپش قلب، روایتی از انتظار و هر تولد، پاسخی به تمام نگرانی‌هاست.
ماماها، بی‌هیاهو اما استوار، در خط مقدم این روایت، همراه مادرانی که از اضطراب عبور می‌کنند تا به آغوش زندگی برسند، ایستاده‌اند. دست‌هایی که گاه در سکوت و گاه در هیاهوی بحران، نقش واسطه‌ای میان نبودن و بودن را ایفا می‌کنند و لحظه تولد را به امن‌ترین شکل ممکن رقم می‌زنند.
داستان وفاداری و عشق به کار ماماها تنها به آرامش اتاق‌های مجهز و مدرن محدود نمی‌شود، بلکه گاهی در دل نبود امکانات، گاهی زیر سایه جنگ و حتی در روزهای هراس‌آلود همه‌گیری کرونا ادامه پیدا می‌کند و نه جنگ و نه ویروس ناشناخته، نمی‌تواند صدای زندگی را قطع کند.
داستان پیش‌رو، روایت یکی از همین ماماهاست؛ زنی که از نخستین روزهای کار در بیمارستانی با امکانات محدود آغاز کرد و سال‌ها بعد، در پیشرفته‌ترین شرایط نیز همان تعهد را حفظ کرد. روایتی از ایستادن، از نترسیدن و از باور به این‌که حتی در سخت‌ترین لحظات، زندگی راه خود را پیدا می‌کند.

از راهروهای بیمارستان سراب تا اتاق‌های پیشرفته ال‌دی‌آر؛ مسیری که با «اولین گریه» آغاز شد
گلناز ملّایی، مامایی است که سال‌ها از بیمارستانی با حداقل امکانات در سراب تا اتاق‌های پیشرفته زایمان را تجربه کرده و هنوز هم با شنیدن صدای اولین گریه نوزاد، چشمانش پر از اشک می‌شود.
ملّایی متولد سال ۱۳۵۵ است. سال‌ها قبل، عشق خدمت به مردم و نجات جان انسان‌ها او را به سمت مامایی کشاند. می‌گوید: شاید در رشته‌های دیگر، جان انسان‌ها با لطف الهی و دستان پزشک و سایر کادر درمان نجات یابد، اما مامایی رشته‌ای است که هم‌زمان خبر خوش تولد زندگی و نجات ۲ انسان، یعنی مادر و نوزاد، را نوید می‌دهد.
مسیر زندگی کاری این مامای کهنه‌کار، ۲۵ سال پیش از راهروهای بیمارستان شهرستان سراب آغاز شد. آن زمان، بیمارستان سراب یکی از بیمارستان‌های مرجع منطقه بود و بیماران از شهرستان‌های اطراف به این بیمارستان مراجعه می‌کردند و این مرکز با حجم زیادی از بیماران مواجه بود.
امکانات این بیمارستان، نسبت به اهمیت آن، محدود بود و برای شنیدن صدای قلب جنین، تنها به گوشی مامایی اکتفا می‌شد. نخستین تجربه‌های ملّایی در همان فضای ساده شکل گرفت، اما همان‌جا بود که معنای واقعی مسئولیت را لمس کرد.
او ۹ سال در این بیمارستان خدمت کرد و هنوز هم نخستین خاطره‌اش از اولین روز کاری‌اش را از یاد نبرده است. می گوید: وقتی به سراب رفتم، به‌تازگی فارغ‌التحصیل شده بودم و هیچ تجربه کاری نداشتم. در همان روز اول کاری، مستقیم وارد اتاق زایمان شدم؛ اتاقی که امکانات بسیار محدودی داشت و به‌خاطر کمبود فضا، تخت‌های زایمان نزدیک به هم و در یک اتاق مستقر شده بود.
هفت تخت داشتیم و ۲ ماما مسئول بودیم که هر یک، مسئولیت جان مادر و نوزادان مربوط به خود را بر عهده داشتیم.
اولین روز کاری‌ام، مستقیم به اتاق زایمان رفتم و در همان یک روز، پنج زایمان موفق انجام دادم. انتظار داشتم وقتی از اتاق بیرون می‌آیم، همکارانم مرا تشویق کنند، اما حتی یک آفرین هم نگفتند و فقط گفتند که دستت گرم شد. همین موضوع باعث شد در درونم، بدون یأس و تسلیم، خودم را به سمت تعهد کاری بیشتر و تولدهای بیشتر سوق دهم و در تمام این ۲۵ سال نیز بر حفظ این روند کوشیده‌ام.
در همان یک ماه نخست، به‌قدری در اتاق زایمان حضور داشتم و زایمان موفق انجام دادم که اعتمادبه‌نفسم زیاد شد و تجربه کاری متفاوتی برایم رقم خورد که هیچ‌گاه یادم نمی‌رود.
وی از موضوعی سخن می‌گوید که امروز برای همه ما غیرقابل‌باور است؛ فرهنگی که امروز تغییر کرده و بسیاری از مسائل را تحت تأثیر قرار داده است.
«آن سال‌ها، وقتی مادری آماده سزارین می‌شد، همسرش گریه می‌کرد و خواهش و التماس داشت که نمی‌خواهد سزارین انجام شود. سزارین را بسیار بد می‌دانستند؛ برعکس امروز که سزارین، به نوعی یک فرایند لاکچری شده است.
همه راغب بودند زایمان طبیعی انجام دهند. ما زایمان‌های بریچ (جنین برعکس) زیادی هم داشتیم که به‌صورت طبیعی انجام می‌دادیم. با وجود این‌که این نوع زایمان باید به‌صورت سزارین انجام می‌گرفت، شرایط زمانی و مکانی اجازه نمی‌داد همیشه این روش را اجرا کنیم؛ بنابراین بر اساس اصول و قواعد موجود، زایمان بریچ را به‌طور طبیعی انجام می‌دادیم.
حتی مورد جنین چهار کیلو به بالا داشتیم که امکان گیر کردن شانه‌هایش در زمان زایمان طبیعی وجود داشت، اما پدر و مادر مخالف سزارین بودند و با رضایت آن‌ها، زایمان طبیعی را انجام دادیم که خدا را شکر مشکلی پیش نیامد. حتی مادرانی که سابقه سزارین داشتند، با رضایت و تعهد خودشان می‌خواستند زایمان بعدی را به‌صورت طبیعی انجام دهند.
امروز اغلب خانواده‌ها، به‌ویژه در مناطق شهری، به سمت تک‌فرزندی یا نهایتاً ۲ فرزندی روی آورده‌اند و شنیدن خبر تولد فرزند سوم، تعجب‌آور شده است؛ در حالی که به گفته این ماما، در آن زمان شنیدن تولد فرزند ششم و هفتم دیگر تعجب‌آور نبود و همه به این موضوع عادت داشتند.
او به خاطره‌ای از زایمان سختی که در ذهنش مانده است اشاره می‌کند و می‌گوید: وقتی چهار سال بود که در سراب کار می‌کردم، به همراه یک همکار طرحی، مسئول مامایی بیمارستان بودیم. زمانی، زایمان ۲ مادر باردار هم‌زمان فرارسید. هر ۲ را به تخت زایمان بردیم. اتاق زایمان در آن زمان یکی بود و تخت‌ها نزدیک به هم قرار داشتند.
من زایمان را تمام کردم و منتظر بودم جفت خارج شود که شنیدم همکارم هنوز به مادر می‌گوید زور بزند و روند زایمان آن‌ها طولانی شده است. پرسیدم چه شده است. همکارم گفت: گلناز، انگار بچه کچل است. خیلی تعجب کردم که چطور ممکن است.
رفتم و معاینه کردم و متوجه شدم جنین در شکم مادر برگشته است و سمت پشت جنین در مسیر خروج قرار دارد. سریع به پزشک زنان زنگ زدیم. آن زمان پزشکان در مطب بودند و پزشک شیفتی نداشتیم. تا خانم دکتر به بیمارستان برسد، زمان می‌برد. بنابراین با وجود استرس بالا، اما کنترل‌شده، تمام دستورالعمل‌ها و درس‌هایی را که درباره زایمان بریچ تا آن روز به‌صورت تئوری یاد گرفته بودیم، برای اولین بار عملی کردیم و خوشبختانه این زایمان را به‌نحو احسن به پایان رساندیم. چند ساعت بعد که نوزاد در آغوش مادرش آرام گرفته بود، پزشک رسید.
بعد از ۹ سال کار در بیمارستان سراب، مسیر ملّایی در سال ۸۶ به بیمارستان آموزشی طالقانی تبریز رسید؛ جایی که دستگاه‌های مانیتورینگ، امکان رصد دقیق وضعیت جنین را فراهم کرده بود و دیگر خبری از محدودیت‌های گذشته نبود. تجهیزات بیشتر شده بود، اما مسئولیت‌ها هم سنگین‌تر شده بود.
او از وضعیتی که در این بیمارستان با آن مواجه شد، می‌گوید: «اتاق زایمان این بیمارستان نیز تقریباً شبیه بیمارستان سراب بود. یک اتاق زایمان «لیبر» داشتیم که مادران قبل از زایمان در آن حضور می‌یافتند و سپس به اتاق زایمان چندتخته منتقل می‌شدند. آن زمان، تعداد زایمان‌های طبیعی در این بیمارستان نیز بسیار زیاد بود، به‌طوری که تعداد ماماها کفاف تعداد مادران را نمی‌داد. امکانات بسیار بهتر بود و دیگر نیازی نبود فقط از گوشی مامایی برای رصد جنین استفاده شود.
او به تغییرات سال‌های اخیر نیز اشاره می‌کند: در طول سال‌های گذشته، مواردی چون واحدهای کنترل عفونت، ایمنی بیمار و آموزش سلامت به مجموعه بیمارستان اضافه شد و خدمات، رنگ تخصصی‌تری به خود گرفت. حالا دیگر مادران در بخش «ال‌دی‌آر» در اتاق‌هایی خصوصی، از آغاز درد تا پس از تولد، به‌صورت انفرادی در یک اتاق می‌مانند. این اتاق‌ها حتی برای همراه مادر هم تخت دارند و همراه می‌تواند به ماساژ دادن مادر و دوش آب گرم او کمک کند.

ماما چه نقشی در اتاق زایمان دارد؟
ملّایی به این سوال این گونه پاسخ می‌دهد: شاید امروز به‌خاطر تعدد سزارین، نقش ماما کمرنگ شده باشد، ولی به‌جرئت می‌توان گفت ماماها از نظر مهارت در زایمان طبیعی، حتی از متخصصان هم ارجح‌تر هستند؛ چرا که کار تخصصی آن‌ها زایمان است، در حالی که رزیدنت‌های تخصص زنان فقط در سال نخست، زایمان طبیعی می‌بینند و سپس وارد شاخه‌های دیگر می‌شوند.
او تأکید می‌کند: ماما، از مراحل کنترل بارداری تا زایمان و حتی بعد از زایمان نیز در کنار مادر است. مادران کم‌خطر می‌توانند با به‌کارگیری مامای ویژه، تمام مراحل خود از پذیرش تا ترخیص را انجام دهند، اما در مادران پرخطر، مانند مادران دارای بیماری خاص یا فشار خون بالا، حضور متخصص ضروری است. با این حال، ماماهای باسابقه می‌توانند کوچک‌ترین افت در صدای قلب جنین را نیز تشخیص دهند و فوری به متخصص زنان اطلاع دهند.
افزایش سن بارداری، مشکلات اقتصادی و باور اشتباه و ترس زنان از این‌که زایمان باعث بدتر شدن وضعیت اندام آن‌ها می‌شود، از جمله دلایل پرریسک شدن حاملگی‌ها و روی آوردن به سزارین است. ملّایی ادامه می‌دهد: افزایش سزارین، آموزش مهارت زایمان طبیعی به رزیدنت‌ها، اینترن‌ها و دانشجویان مامایی را دچار اختلال می‌کند. البته برنامه‌ریزی‌هایی انجام شده تا رغبت مردم به زایمان طبیعی، که نسبت به سزارین سلامت مادر و نوزاد را بیشتر حفظ می‌کند، افزایش یابد. سزارین خطرات مهم و بیشتری دارد و حتی در حاملگی‌های دوم و سوم، احتمال خطر مرگ مادر نیز وجود دارد.
کلاس‌هایی برای تبیین و آگاه‌سازی درباره زایمان طبیعی به‌صورت رایگان در این بیمارستان برگزار می‌شود که حتی یک جلسه مخصوص حضور پدران نیز دارد.
ملّایی می‌گوید: یکی از علل رغبت مادران به زایمان سزارین نیز بحث درد است، در حالی که راه‌های مؤثری برای کاهش آن وجود دارد و معمولاً مادرانی که در این کلاس‌ها شرکت می‌کنند و آموزش می‌بینند، به سمت زایمان طبیعی سوق می‌یابند و اغلب خود مادرها راغب می‌شوند فرزندان دوم و سوم خود را نیز به‌صورت طبیعی به دنیا بیاورند.
او به خاطره دیگری از همراهان مادران اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: من مربی زایمان فیزیولوژیک نیز هستم و اعتقاد دارم که یک فرد، به‌ویژه همسر مادر، باید همراه و در کنار بیمار در فرایند زایمان باشد. در روزهای اول، به‌خاطر مشترک بودن اتاق‌های بیماران، با هماهنگی حراست یک اتاق مخصوص فیزیولوژیک اختصاص می‌دادیم تا پدر بتواند مدتی را کنار مادر و نوزاد باشد. اکنون که اتاق زایمان انفرادی شده است، موردی داشتیم که پدر، بند ناف نوزاد را برید و خودش همراه مادر در زمان زایمان بود و نوزاد را در آغوش گرفت و به مادر داد. این لحظات، بسیار احساسی و خاطره‌انگیز بود و برای این خانواده و حتی ما، تجربه‌ای ماندگار رقم زد.
او بار دیگر بر نقش پدران در زمان زایمان تأکید می‌کند: «متأسفانه درباره نقش پدرها فرهنگ‌سازی نشده است. برخی از پدرها خجالت می‌کشند، برخی شاغل هستند و نمی‌توانند همراه بیمار باشند و برخی هم آمادگی لازم را ندارند، اما بهتر است پدر در کنار مادر، هنگام زایمان حضور داشته باشد.

وقتی ترکش به دیوار می‌خورد و ماما هنوز کنار تخت زایمان ایستاده است
خاطرات گلناز، اما فقط به اتاق‌های آرام ختم نمی‌شود. او روزهایی را به یاد می‌آورد که صدای انفجار، بخشی از کار روزانه بود. بیمارستان طالقانی در منطقه غرب تبریز، یکی از نقاط پرریسک و در معرض تهاجم دشمن در جنگ ۱۲ روزه قرار دارد. هر روز صدای جنگنده‌ها در این منطقه شنیده می‌شد و پنجره‌ها از شدت ارتعاش انفجارها می‌لرزید. برای مادران در آستانه زایمان، پناهگاه بیمارستان آماده شده بود. همان‌جا، در میان ترس و ناامنی، تولد ادامه داشت.
ترکش به بیمارستان خورده بود، اما ما زایمان را انجام می‌دادیم و در کنار مادران و نوزادان بودیم.» این جمله را آرام و باصلابت می‌گوید و سنگینی سخنش در کلماتش پیداست.
روزی که خبر تخلیه منطقه غرب تبریز از سوی رسانه‌های معاند و رژیم صهیونیستی مخابره شد، همه منتظر انفجار بودند، اما او و همکارانش ماندند. حتی وصیت‌نامه‌اش را هم نوشته بود. «هر روز از خانواده‌ام حلالیت می‌طلبیدم. انگار به خط مقدم می‌رفتم. در روزهایی که کنار بیمارستان انفجار رخ داد، مورد موفق زایمان داشتیم و به کادر درمان افتخار می‌کنم که با وجود خطر جانی، محل کارمان را ترک نکردیم.
با آغاز سخن از کار در روزهای سخت، ملّایی به خاطرات دوران کرونا بازمی‌گردد و می‌گوید: وقتی بسیاری از مشاغل تعطیل یا دورکار شدند، کادر درمان و به‌خصوص ماماها همچنان هر روز به بیمارستان می‌رفتند. در ۲ سال کرونایی، تقریباً هر روز کشیک بودیم و هر روز با وصیت به محل کار می‌آمدیم.
آن روزها ترس فقط در بیمارستان نبود. برای کادر درمان، چالش مهم دیگری نیز وجود داشت. در خانه و میان همسایه‌ها، برخی آن‌ها را که هر روز به بیمارستان رفت‌وآمد داشتند، عامل بیماری می‌دانستند و حتی کودکانشان را از بازی با فرزندان آن‌ها منع می‌کردند.
با این همه، هنوز وقتی از کارش حرف می‌زند، صدایش تغییر می‌کند و می‌افزاید: «کارم را دوست دارم. با تمام سختی‌ها و با وجود حقوق و مزایایی که نسبت به سایر همکاران کمتر است، هیچ‌وقت به‌خاطر پول، از کارم و از نجات جان مادر و نوزاد نزده‌ام.» اما در عین حال تأکید می‌کند که اگر به وضعیت معیشتی کادر درمان، به‌ویژه ماماها، توجه شود، انگیزه‌ها چند برابر خواهد شد.
در پایان، درباره انگیزه و دلیل ادامه دادن کارش می‌پرسم. مکث می‌کند. چشمانش پر از اشک می‌شود و لبخند می‌زند: هیچ صدایی شیرین‌تر از صدای نوزاد نیست. خوشحالم که در محیطی کار می‌کنم که هر روز صدای زندگی، امید و تحقق آرزوها را می‌شنوم و اشک شوق مادر و پدرها، انرژی و لذت بی‌نهایتی به من منتقل می‌کند.
برای او، همه سختی‌ها، از کرونا تا جنگ، در همان یک لحظه خلاصه می‌شود؛ لحظه‌ای که زندگی آغاز می‌شود و اشک شوق، جای تمام ترس‌ها را می‌گیرد.
انتهای پیام/

سامانه مولد پرتال ستاک