یادداشت/

دومانلی تبریز

1404/12/21 - 11:58 - کد خبر: 157734
حمله رژیم صهیونیستی

نصر: می خواهم روایت کنم از دلهایی که نگرانند اما به عشق ایران می تپند.

هر دقیقه از روزهایی که این چند روز در تاریخ این سرزمین گذشته، هر کدام روایتگر لحظاتی است که پر است از با هم بودنهایی که مردم سرزمینم ایران با هم ترسیم می کنند.
کاری به اینکه دراین دولت و دولت های گذشته این سرزمین چه گذشته و نگذشته ندارم به اینکه چه ها می شد کرد و نکردند،به اینکه جوانان ایرانم حق شان این نبود و می شد بسیار بیشتر از اینها باشد اما باز هم آنها به عشق ایران ماندند و با تمام کاستی ها ادامه دادند.
 هر چند در جاهایی اعتراضاتی هم بود و به برخوردهایی که با این اعتراضات صورت گرفت ایرادات زیادی وارد است.
میشد با پذیرش و به آغوش گرفتن جوانانی که پر بودند از انرژی و اعتراض آنها را هم با خود همراه کرد اما نشد که بشود.
در غم و اندوه این غم بزرگ بودیم که بالاخره آرزوی غربت نشینان برآورده شد و این دیار آماج حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی قرار گرفت آسمان آبی شهرمان به یکباره سیاه گشت.آسمان آبی که پر بود از عشق و ایمان مردمی که با تمام داشته ها و  نداشته ها و آرزوهایی که رسیدن به آنها دیگر غیر ممکن بود در کنار هم دست در دست هم روزگار می گذراندند.
 کم کم بوی عید می آمد و صدای آهنگ فرهاد که می خواند بوی توپ بوی عیدی بوی کاغذ رنگی.
اما صدای پای دشمنان این سرزمین این بار پیش از دژخیمان از طرف  ایرانی‌هایی به گوش رسید که خارج از ایران بر طبل جنگ کوبیدند بی آنکه فکر کنند در این کوچه ها و خیابان‌ها هموطنان ما زندگی می کنند.امروز سه شنبه ۱۹ اسفند ماه حوالی ظهر یکی از بدترین روزهای زندگی ام بود وقتی که دیدم با آمدن جت های جنگی بر فضای شهر تبریز به ناگه بمب‌ها بر سر تبریز((تبریز مه آلود))آوار شد و رنگ بر رخسار زنان و کودکان شهر نماند کودکان سراسیمه و گریان دست پدر و مادر را گرفته و مبهوت از اینکه چه در ایران ما می گذرد  مبهوت از اینکه چرا سرنوشت مان اینچنین شد.
خودم را به خیابان پاستور جدید رساندم و نقشی غمبار از درد و رنج  این مردم خسته از همه جا جلوی چشمانم نقش بست.
 بسیاری از مردم که با فاصله از مرکز انفجار بخاطر موج انفجار آسیب های جدی دیده بودند و نقش زمین بودند و مغازه هایی که همه آسیب جدی دیده بودند خانه های مردمی که سالیان سال با تمام مشکلات جامعه خشت خشت آن را با جان و تن نهاده بودند و اکنون ویرانه ای بیش باقی نمانده بود ایستاده در میانشان اشک ریختم.
اشک ریختم به اینکه خدایا چقدر این مردم نازنین در تمام برهه ها با تمام مشکلات ساخته اند پدرانی که این روزها دیگر دخلشان با خرجشان نمی خواند و برای اینکه پیش فرزند شرمنده نباشند دیر به خانه بر می گردند تا بلکه فرزندانشان به خواب رفته باشند.
چه ها کردید وقتی با هلهله و شادی نشستید در غربت و بر طبل جنگ کوبیدید و با دعوت از دیکتاتور آمریکایی از او برای حمله به هم نوعان خودتان در ایران دعوت کردید.کنار گود نشستید و فریاد لنگش کن برآوردید.شرم بر شماهایی باد که آن ور دنیا ایستاده و بر اندوه مردم کشورتان افزودید.
مگر زخم بر تن این ایران کم بود که داغ دیگری را برجان خسته اش نشاندید.
برقصید که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست برقصید بر خون  دختران کوچک میناب که چقدر با تمام نداشته هایشان به زندگی عشق می ورزیدند.
برای این زخم ایرانم مرهمی خواهیم یافت که دوباره سر برآرد از میان این آتش افروخته و سر سلامت دارد از تمام این نامردی ها و ناملایمتی ها

فرزاد ملازاده
انتهای پیام/

سامانه مولد پرتال ستاک