کد خبر :   68377  | تاریخ خبر : 1396/01/30  | ساعت : 08:15
ببار؛ «باران» آرامتر...

مرثیه غم انگیز باران


نصر: همه چیز از یک تکه ابرشروع شد،آن قدری نگذشت که بغض کرد و سیاه شد.ابر و باد و مه و خورشید سر به سرش گذاشتند تا بارید ، با تمام وجود بارید.

منتظر بودیم، منتظر میهمانی که بیاید و رمقی باشد بر دل کویری مان،مرحمی بر زخم های کهنه ی مان،آسمانی که آب بریزد و درخت ها شانه هایشان را بشویند و ابر ها آب بپاشند، خواب از سرزمین بپرد و آب در رگ های زمین آهنگ زندگی بنوازد.ریشه ها بیدار شوند و سبزه ها سرک بکشند و بوی خاک باران خورده فضا را  پر کند.
وتوآمدی... چشم ها پر ازلبخند شد و کودکان پر از هیایو.
ناگهان خشم بر آوردی، طغیان کردی وبی رحمانه بر دل های زخمی مان تاختی.

به من بگو دل شکسته پدر را ندیدی  یا چشمان ملتمس دخترکی به مادر را؛ و یا مادری که همه تن چشم، خیره به دنبال دلبندش بود؟
چه صداهایی که درون تو فریاد زدند و نشنیدی، چه اشک ها یی که در خود فرو بردی و ندیدی...

ساعت ها گذشت و بالاخره تو آرام گرفتی،اکنون پشت سرت را نگاه کن، ببین درختان بی ریشه و سر جدا را، زمین های مرده کشاورزان پینه به دست را.

ببین اشک های مدام داغ دیدگان را؛ پدران شکسته و مادران بی جگر گوشه را، نگاه های نگرانی که مانده اند و کوهی از زخم ها که هرگز درمان نمی شود.

با خودم گفتم تا عمر دارم تورا نخواهم بخشید ولی به خودم نهیب زدم این از بی تدبیری ما انسان هاست وگرنه باران که نقمت نمی شود.

هنوز مبهوتم و نگاه پرسشگرم که ناگهان چقدر زود دیر می شود.

وباز همت والای انسانی،قلب هایی مهربان و دستانی یاریگرکه در هم گره خوردند و ما شدند.

تا چشم کار می کند انسان های آزاده را می بینی که دل در گرو سلامت همنوعان خویش داده اند و تمام قامتشان با حس بشر دوستی قیامت شده است، جذر و مد انسان هایی را نظاره می کنی که در پی فرو نشاندن امواج سهمگین حوادث اند، آن جایی که زندگی و سلامت انسان در خطر می افتد؛ آدم هایی را می بینی که دل در گرو مهر به همنوع نهاده اند.

در عجبم چه کلمه ای زیبنده این بنده گان خداست. گاهی خداوند می خواهد با دست بنده ای، دست دیگر بندگانش را بگیرد، وقتی دستی را به یاری می گیریم بدانیم دست دیگرمان در دست خداست.

دیگر کافی است، واژه هایم خیس شده اند،هوای دلم بد جور بارانی است، می ترسم باران بگیرد.

 

رقیه علی پور

انتهای پیام/