پربازدیدترین ها
جدیدترین اخبار پربیننده ترین اخبار

کد خبر :   77125  | تاریخ خبر : 1396/08/14  | ساعت : 10:50

گفتگو با سعید ذوالفقاری کارگردان نمایش «زنی که تابستان گذشته رسید» :

زنان پرورش‌دهنده‌ی نسل‌ ها هستند


نصر: جوانه‌ها قانون خودشان را دارند. در هر پیردرختی سر باز می‌کنند و نغمه‌ی نشاط سر می‌دهند. آنقدر هم شدنشان، وقوعشان یکپارچه و خالصانه است که جای اینکه بتوانی بر آنان خرده بگیری که چرا آمدی(؟!) به میزبانانش نهیب می‌زنی که تو جوان شو، تو رخت عوض کن، تو این نیستیت را بمیر.

برای مشاهده عکس در ابعاد اصلی ، بر علامت ذره بین روی تصویر کلیک نمایید

خیلی شب است که حال هنر، حال تئاتر نه آنچنان است که باید. چرایی‌اش را بارها جسته‌ایم و یافته یا نایافته به این نتیجه رسیده‌ایم که نباید خسته نشد، باید قانون شکوفه‌ها را دید و دریافت، با آنها همپا شد و تلاش کرد تا از گزند و هجوم شجام و سرمای سخت ناگهانی در امان باشند تا بمانند و باغمان را پر میوه کنند.

به گزارش نصر، «زنی که تابستان گذشته رسید» نام نمایشنامه‌ای‌ست از چیستا یثربی که این روزها سعید ذوالفقاری آن را در سالن اصلی تئاتر شهر تبریز بر روی پرده دارد. کاری که با موسیقی «گنجشکک اشی‌مشی»  و آواز «یار دبستانی» سر می‌گیرد و با نمایش رقت‌انگیز برفک رسانه‌ی ملی به انجام می‌رسد. با خام‌اندیشی‌های یک پدر، یک پیردرخت کج و معوج و نامتوازن خوب رشد نکرده آغاز می‌شود و با شکستنش زیر پای رویش ناگزیر جوانه‌ها به سر می‌رسد.
با سعید ذوالفقاری به گفتگو نشسته‌ایم.

از کار آخَرَت که کاری در حوزه‌‌ی فرهنگ و هنر بود، رسیدی به کاری با مضمون و محتوای اجتماعی و سیاسی و باز هم مربوط به دوره‌ای تاریخی و خاص؟
بله. در کار قبلی که موضوع مربوط به ماجرای ممنوعیت کار عاشیق‌ها در یک دوره‌ی تاریخی بود خیلی ها به من گفتند که چرا این کار؟ منظورشان این بود که الان تاریخ مصرف این حرف گذشته است.
اما دوماه نگذشت که عاشیقی در شبکه سهند با سازش شعری درمورد امام حسین خواند و آن برنامه کنسل شد. درحالی‌که آن عاشیق هیچ تقصیری نداشت فقط شکل ماجرا عوض شده و همه‌ی آن محدودیت‌ها و کج‌اندیشی‌ها نسبت به ساحت هنر وجود دارد. وقتی هنوز به‌جای ساز، فقط سبیل یا دماغ عاشیق و یا دسته گل داخل استودیو را به جای ساز در تلویزیون نشان می‌دهند، آن هم در حالی‌که عاشیق‌ها با همان ساز برای ائمه هم می‌خوانند، تفکر تغییری نکرده است. هنوز ما به این فهم نرسیده‌ایم که عاشیق‌ها رسانه‌ی فرهنگی ما هستند و همانطور که در رسانه‌ی تلویزیون با توجه به مناسبت‌های تقویمی برنامه پخش می‌شود، باید این را بپذیریم که در رسانه‌ی عاشیق ها هم این تغییرات وجود دارد و بسته به زمان تقویمی ممکن است نوا و آهنگ عاشیق‌ها تغییر کند.

در این نمایش هم ما وضعیت کنونی را نشان می‌دهیم، -اگرچه در متن نمایشنامه اشاره به یک دوره‌ی تاریخی داشته است -اما در حال حاضر هم اتفاقاتی که در سال 76 افتاد می تواند بیافتد.

در مورد داستان نمایش کمی توضیح بده.
ما استاد حمید فرهنگ‌مهر را داریم که باور دارد فرزندش سیاوش به‌علت فعالیت سیاسی کشته شده. در حالی که اصلاً اینطور نیست. سیاوش رفته دانشگاه، فعالیت سیاسی هم با هل دادن‌های پدرش داشته، اما در مقطعی کم آورده و خودکشی کرده. استاد فرهنگ‌مهر عامل این اتفافاته. استاد ادبیات است مثلا و با جوانان سر و کار داشته، اما از بچه‌های خودش خبر ندارد. به پسر بزرگش سیاوش خیلی بها داده است. از لحاظ روانشناسی هم اینگونه است که والدینی که نتوانسته‌اند به آرزوهای دلخواهشان برسند دوست دارند فرزندشان این راه را ادامه دهند. الان شاهدیم که بچه‌ها دو ساعت کلاس ویولن می‌روند، بعد دو ساعت می‌روند استخر و شنا می‌کنند، بعد هم کلاس زبان و ژیمناستیک و قص علی هذا. استاد فرهنگ‌مهر علاقه به فعالیت سیاسی داشته و وقتی خودش به هر دلیلی نتوانسته، سیاوش پسر بزرگش را هل داده به این سمت. و بعد هم از او قهرمان ساخته، هرچند این را انکار می‌کند. حمید فرهنگ مهر نماینده‌ی نسلی‌ست که فرصت یا جرأت بروز خودش را نداشته و آنچه که خودش نتوانسته را از نسل جدید می‌طلبد. طلبش هم توأم با دیکتاتوری‌ست. نماد بیرونیش فردی رمانتیک است، شاعری می کند ،شعر می خواند و می نویسد موسیقی گوش می دهد ، شجریان گوش می‌دهد، اما در شکل برخوردش با اعضای خانواده یک روش سنتی را در پیش گرفته است.

بقیه شخصیت‌ها هم نماد چیزی هستند؟
تصور من این است که به‌زعم خانم یثربی، سه وجه در این جامعه جریان دارد. پدری هست که مانع رشد این سه وجه است و مادری هم هست که مسلول و زمین گیر است ،سخت بیمار است و دیگر زایشی اتفاق نخواهد افتاد چرا که محتاج دیگران است ونیازمند دست های دیگر برای دستگیری ؛ و اینکه بعدچهارم و پنجمی به جامعه اضافه نخواهد شد. سیاوش نماد سیاستی است که عقیم می‌ماند. سارا نماد هنر است که سردرگم و بلاتکلیف است و جنسیتش دختر است که نحوه‌ی برخورد با او را در جامعه‌مان شاهدیم. او سرکوب می شود ،اختیاری ندارد وتنها قربانی این قصه است.در واقع  هنر قربانی این قصه است. اشکان هم که دغدغه‌های تاریخی و نگرش فلسفی این داستان است که به واسطه ی رفتارهای دیکتاتورانه و تحمیلی پدر دچار کجروی می شود در پایان تغییر می‌کند تا امیدی به قصه‌ی ما تزریق شود. من خواسته‌ام تغییرات در اشکان پررنگ شود. من حوصله‌ی خانم یثربی را نداشته‌ام که امید را در بچه‌ی سیاوش دنبال کنم و دوست داشتم مخاطب شاهد این تغییر  در اشکان باشد. فرزند مرجان هم روزگاری خواهد آمد و دغدغه‌های خودش را خواهد داشت.

و مرجان زن سیاوش باعث و بانی این تغییر است؟
بله.  او می‌آید و در ابتدا باورهای پدر را می‌شکند. دیدگاه اشکان هم تغییر پیدا می‌کند. اشکان که ماحصل برخوردهای غلط اطرافیان است، در نهایت سیاوش‌تر از سیاوش می‌شود. پدر از سیاوش بتی ساخته که نمی‌توان به او نزدیک شد. اما اشکان دهه هفتادی که از او انتظار نمی‌رود قدم به مسیری گذاشته که تغییر کند. قرار است برود سربازی و از خاک و پرچمش دفاع کند اما او باید این تغییر را از درون خانه و جامعه باید شروع کند.

این انگیزه از کجا آمده، مرجان چرا باید بخواهد چنین تغییری را ایجاد کند؟
مرجان در شکل رئالیستی ماجرا آمده دنبال  خانواده‌ شوهر و بچه اش. به لحاظ فلسفی اما آمده باورهای غلط را بشکند. چون سیاوش را دیده و سیاوش حاصل این بحران بوده. او نسبت به این وضعیت احساس مسؤولیت می‌کند. هر زنی یک مادر است. زن ها پرورش‌دهنده‌ی نسل‌ ها  هستند.  در ذات آفرینش زن ها هستند که نسل ها را تربیت می کنند آموزش و پرورششان  می دهند و مرجان آمده تا چیزی را در این دنیا تغییر دهد. چون نسبت به جامعه و خانواده‌اش مسؤول است.

چه تغییرات دیگری در نمایشنامه ایجاد کرده‌ای؟
تغییرات جزئی بوده. علاوه بر  تغییرات  در کاراکتر اشکان، مادر را هم به لحاظ فیزیکی حذف کرده ام و مخاطب فقط صدایش را می شنود چرا که معتقدم بعضی ها از مام وطن فقط حرف می زنند و هیچ گونه علاقه و عرقی نسبت به آن ندارند و صرفا جهت منافع شخصی از آن بهره برداری میکنند . او در متن اصلی در صحنه‌ای حضور پیدا می‌کند و بعد از طلب قرص‌هایش به دسشویی می‌رود. حضور فیزیکی که مادر در نمایشنامه داشته حذف کرده ام ودر صحنه کوتاهی که  به آخر نمایش اضافه شده ، پدر را میبینیم که دیالوگ های مادر رابه شکل تکراری می گوید و اونیز به دنبال کسی یا چیزی است که آرامش کند . پدر بعد از رسیدن به آگاهی و بصیرت به لحاظ فیزیکی ازپا می افتد ؛ او جسمش را می دهد تا روحش آرام گیرد اما باز به آن آرامشی که باید نرسیده است پس باید قربانی داد و نهایتا در تابلو آخر اشکان را میبینیم که دست به عمل میزند.

گفتگو از وحید بابایی

انتهای پیام/

مطالب مرتبط

نظرات (0)

 

استفاده از مطالب پورتال با ذکر منبع بلامانع است