پربازدیدترین ها
جدیدترین اخبار پربیننده ترین اخبار

کد خبر :   66865  | تاریخ خبر : 1395/12/18  | ساعت : 08:00

یادداشت/

مردی که عشق را نقاشی می کرد


نصر:  بیستم اسفندماه مصادف است با پنجاه و چهارمین سالگرد درگذشت استاد نامدار نقاشی معاصر ایران ، زنده یاد علی اکبر یاسمی و نوشتار حاضر نگاهی گذرا دارد به زندگی این هنرمند بزرگ تبریزی .

برای مشاهده عکس در ابعاد اصلی ، بر علامت ذره بین روی تصویر کلیک نمایید

«استاد علی اکبر یاسمی» در سال ۱۲۸۰ هجری شمسی در محله تاریخی چرنداب تبریز پا به عرصه وجود نهاد، پدرش اسدالله چایچی از تجار بزرگ بازار تبریز بود. کودک نو پا در نخستین سالهای تولد از وجود پرمهر مادر محروم شد، شش ساله بود که او را روانه مکتب خانه چرنداب ساختند تا باسواد شود، اما فضای مکتب خانه با روح لطیف او سازگاری نداشت، گویی تاجرزاده تبریزی گمشده‌ای داشت و در پی آن بود.

روزی در مکتب‌خانه، دور از چشم مکتب دار سختگیر، با مداد بروی صفحات کتابی که روی رف بود به نقاشی مشغول می‌گردد.، این کار او جنجالی به پامی سازد و پدر ناچار فرزند را همنشین خویش در حجره بازار می‌کند تا شاید پی نقاشی که به زعم پدر و دیگر اطرافیان عاقبت و سرانجام خوشی نداشت، نرود. در روزگاری که جامعه با هنر و هنرمند بیگانه بود، پدر که سرنوشت غم بار هنرمندان را می‌دید، اشتیاق فرزند به نقاشی را خطری بزرگ برای آینده او می‌پنداشت،حجره بازار برای پسر اسدا… چایچی همانند زندان بود، ولی برای رضای پدر چاره‌ای نداشت جز نشستن و تماشاگر زندگی بودن. با آنکه مداد و کاغذی نداشت، مدام چهره و حالات آدمهایی را که به حجره پدر آمد و رفت داشتند، در عالم خیال نقاشی می‌کرد.
«بعدها فهمیدم چرا بعضی از دوستان پدرم به او گفته بودند: پسرت با تمام حجب و حیا و متانتی که دارد، زیادی آدم را ورانداز می‌کند و پدرم تحت تاثیر این کنایه‌ها و گوشزدها اغلب به من تذکر می‌داد: پسر مگر آدم به عمرت ندیده‌ای که تا چشمت به یکی می‌افتد غرق در تماشایش می‌شوی. آن موقع نه او می‌دانست و نه من که اصل عمده در نقاش بودن و نقاش شدن، همین خوب ورانداز کردن‌ها و دیدن‌هاست»‏‏
چون تابستان به سر آمد، پدر به امید عاقبت به خیری پسر، به تبعیت از تجار و اعیان شهر فرزندش را روانه مموریال اسکولی کرد که مسیون‌های امریکایی در شهر بر پا ساخته بودند.
«دو سال اول تحصیل من در مموریال اسکول به سختی و مرارت بسیار گذشت، سلیقه اجنبی‌ها با دل و روح من سازگار نبود و قوانین مدرسه حالم را به هم می‌زد، حتی از محبت‌های ظاهریشان گریزان بودم، همین بود که تن به هیچ درس و مشق و آموختن و نوشتنی نمی‌دادم».
وقتی در سال پنجم مدرسه، شورا تصمیم به اخراج او گرفت، میرزا محمود خوشنویس، معلم خوشنویسی مدرسه پادرمیانی کرد و مانع از این کار شد و هم او بود که اولین بار به استعداد هنری نوجوان عاشق نقاشی پی برد و محرم اسرار و مشوق و پشتیبان او شد و توانست اسدا… چایچی را به ادامه کار نقاشی پسر راضی سازد و زمینه ساز روی آوردن علی اکبر به طراحی قالی شد.
«میرزا محمود می‌گفت: اگر می‌خواهم نقاش شوم باید از نقش‌های قالی تبریز نقاشی کنم، هنوز صدای گرم و مهربانانه‌اش در گوشم طنین انداز است که می‌گفت: پسرجان تو در خانه ات روی شانه‌های استادان هنر نقاشی شهرت نشسته‌ای و غافلی، از این پس برو از روی نقش‌های قالی اتاق‌های خانه تان تعلیم نقاشی ببین و راهنمای تو همان قالی‌های کف اتاق خانه‌تان است».
نوجوان نقاش چندی به یادگیری بافت قالی در یکی از کارگاه‌های قالیبافی درتبریز پرداخت که این بار نیز با مقاومت سرسختانه پدر مواجه شد، با این همه آن مدت کوتاه تاثیر شگرفی بروی نهاد «سالهای سال به مدرسه و مکتب رفتم، اما آن دو سه ماه تعلیم و یادگیری قالیبافی و گذراندن عمر کنار یاران قالیبافم به عمری آموختن‌های من می‌ارزید»‏.
‏«منصورالسطان» معلم نقاشی مدرسه زمانی که به استعداد و ذوق هنری علی اکبر یاسمی پی برد، زبان به تحسین او گشود و از همان روز به تشویق و حمایت وی همت گماشت. نقاش جوان در آخرین سال تحصیل متوسطه و شیوع مرگبار بیماری وبا در تبریز تصمیمی احساسی گرفت و به یکباره نقاشی را کنار گذاشته به عزم تحصیل در رشته طب عازم دارالفنون شد. این اتفاق غیرمنتظره بیش از همه پدر را شادمان ساخت که می‌پنداشت پسر از لبه پرتگاه زندگی بازگشته است.
با آغاز تحصیل در دارالفنون نقاش وی از انتخاب مسیر جدید پشیمان شد، روح لطیف او با درس طب سازگاری نداشت و به سختی وضعیت جدید را تحمل می‌کرد، اما آشنایی او با همسایه دیوار به دیوارش «علی اکبر نجم آبادی» مسیر جدیدی مقابل اوگشود، نجم آبادی هنر آموز رشته نقاشی در مدرسه صنایع مستظرفه بود و شاگرد «استاد کمال‌الملک» و هموبود که یاسمی را به استاد هنرمند معرفی نمود.
کمال الملک با دیدن نقاشی سیاه قلم دانشجوی طب مدرسه دارالفنون و ملاحت و زیبایی افسون برانگیز نهفته در جای جای نقش‌های ماهرانه او سخت به شگفتی و تحسین می‌افتد. شگفتی از آنکه به روایت شاگردش نجم آبادی ، اثر کار یک دانشجوی طب نا آشنا به اصول و قواعد منظره‌پردازی و نقاشی است و تحسین از اینکه هنرمند این اثر ناشناخته می‌بایست ذوق و مایه خدادادی داشته باشد که بی معلم و بی مدد تمرین و دیدن کلاس نقاشی این چنین خوش درخشیده است و از شاگرد می‌خواهد هنرمند ناشناخته اثر را هرچه زودتر نزد او بیاورد.
یاسمی سه سال در خدمت استاد به تعلیم نقاشی مشغول شده و سرانجام بارتبه ممتاز فارغ التحصیل می شود، کمال الملک از وی می‌خواهد در مقام استادی کار تدریس در مدرسه صنایع مستظرفه را عهده دار گردد ولی نقاش جوان برای اولین بار زیر فرمان مرشد و استاد خویش نمی‌رود و در سال ۱۳۰۳ به زادگاهش تبریز بر می گردد.
در تبریز اوضاع مالی پدر به دلیل ورشکستگی در تجارت چندان مساعد نبود و لاجرم بار اصلی زندگی بر دوش نقاش جوان، از این رو دست به کار شد و به طراحی و بافت قالی با طرح‌هایی متفاوت از آنچه در آن روزگار رایج بود پرداخت، نوآوری نقاش جوان در عرصه طراحی و بافت قالی به مذاق برخی خوش نیامد تا آنجا که آشکارا به آزار او برخاسته کارگاه قالیبافیش را زیرو روکردند و این ناملایمات او را به انزوا و خانه نشینی کشاند. پدر که حال و روز فرزند را می‌دید او را به بهره گیری از معلومات هنری‌اش برای گذران زندگی تشویق می‌کرد ولی نقاش جوان اعتقاد داشت که هنرمند دنبال طلب نمی‌رود، دوستدار هنر، خودش باید سراغ هنرمند را بگیرد.‏
در چنین هنگامه‌ای نامه‌ای از اداره معارف تبریز دریافت می‌دارد، در آن نامه محمدعلی خان تربیت رئیس معارف وقت که در ملاقاتی از سر تصادف با کمال الملک وصف هنر آفرینی و ذوق و استعداد سزاوار ستایش نقاش را از زبان استاد شنیده است با احترام و ستایش تمام از مرتبه هنری و هنر آفرینی نقاش خواستار آن می‌شود که او تعهد آموزش نقاشی در دبیرستانهای تبریز را بپذیرد.
«از قرار، محمد علی تربیت که به سهم خودش انسان اهل فضل و دوستدار هنربود، بطور اتفاقی در راهرو وزارت معارف با آقا کمال الملک برخورد می‌کند، بعد از سلام و احوالپرسی، آقا که می‌داند او رئیس معارف تبریز است از محمدعلی تربیت حال و احوال مرا جویا می‌شود، آن بزرگوار اظهار بی‌اطلاعی می‌کند، آقا برآشفته و حیران او را به باد ملامت و گلایه می‌گیرد. آقا می‌گوید:تعجب است آقا، علی اکبرخان در تبریز باشد و شما بعنوان رئیس معارف آنجا ندانید او کیست و هنر و مرتبه اش کدام است؟ بروید آقا سراغش، بچه‌های من مثل خود من اهل تظاهر و تفاخر به هنرشان نیستند. صدسال هم اگر سراغشان را نگیرید، مطمئن باشید سراغ شمارا نمی‌گیرند.من اینجا، با هزاران خون دل خوردن امثال علی اکبرخان را تعلیم نقاشی داده ام که شما‌ها از حاصل این خون دل خوردن‌ها سود بجویید، شما هم که خواب هستید و غافل. محمدعلی تربیت می‌گفت مقابل حرف‌های آقا براستی شرمنده شدم. قول دادم، پشت کوه قاف هم که باشی پیدایت کنم. حالا خواست و دستور من نیست، آقا توصیه و امر کرده‌اند خود دانی و ارادتت»
بدین ترتیب او تسلیم فرمان استاد می‌شود و به تعلیم نقاشی در مدرسه مشغول می‌شود، اما او معلمی متفاوت بود «با بچه‌هایم درکلاس درس نقاشی، چه آنان که استعدادی داشتند و چه آنان که حتی بیزار از کشیدن نقش بودند، رفیق شدم. نقاشی بهانه بود. من با شاگردانم قرار شناخت زیبایی‌های حیات را گذاشته بودم و یافتن منطق چگونه زیستن و دیدن و بودن».
در خلال سالهای ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۰، علی اکبر یاسمی دوباره رو به طراحی و نقش آفرینی فرش پرداخت، او این بار تابلوهایش را بدست بافندگان ماهر و توانمند سپرد و با نظارت و گاه دخالت در بافت، آثار بی بدیلی در بافت فرش ارائه داد. آثار یاسمی در این دوره خیلی زود به موزه‌ها و مجموعه‌های مشهور جهانی راه پیدا کرد، از آن جمله‌اند دو قطعه فرش نقاشی‌های وی در موزه‌های لنینگراد روسیه و قطعه‌ای دیگر در موزه‌هامبورگ آلمان. استاد علی اکبر یاسمی در سال ۱۳۳۹ به انگیزه همراهی با دخترش که عزم تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای تهران را داشت،راهی تهران شد و سرانجام در بیستم اسفند ماه سال ۱۳۴۱ در حالی که تنها چند روزی به آغاز بهار مانده بود رخ در نقاب خاک کشید و به ابدیت پیوست  .

....................................................

مهدی بزاز دستفروش

...................................................

انتهای پیام/

مطالب مرتبط

نظرات (1)

خداش رحمت کنادکه هنرمندانی چنین در آسمان هنر تا دوباره کی فروزان شوند. به قول استاد شهریاد ؟: صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید... و ای کاش در مدارس و کتابهامان این زندگی هاو این مردان نامی را بیشتر بشناسانیم...
09:10:42 1395/12/18
همشهری
  

استفاده از مطالب پورتال با ذکر منبع بلامانع است