پربازدیدترین ها
جدیدترین اخبار پربیننده ترین اخبار

کد خبر :   106637  | تاریخ خبر : 1398/05/19  | ساعت : 13:30

گزارش نصر از دعانویسی در آرایشگاه زنانه؛

سودجویی از مشکلات مردم به کام غیب گویان


نصر: کارش ردخور ندارد. «بچه ‎دار نمی شی؟ ماشینت رو دزد برده؟ با شوهرت مشکل داری؟ بدخواه و حسود داری؟ یه سر برو سراغش، دست خالی برنمی ‎گردی»؛ هرکس در زندگی ‎اش دست ‎کم یک‎ بار یکی از این توصیه ‎ها را شنیده ‎است.

برای مشاهده عکس در ابعاد اصلی ، بر علامت ذره بین روی تصویر کلیک نمایید

به گزرش سرویس اجتماعس نصر، تاجایی که به خاطر دارم، در گذشته معرفی کردن و رجوع به رمال، دعانویس و آینه ‎بین عیب ‎وعاری مخفی کردنی نبود اما بعدها تا دور به ما برسد، وضع روزگار عوض شد.

تعداد درس ‎خوانده‎ ها زیاد، دسترسی به متخصصان حوزه‎ های مختلف و کمک گرفتن ازشان، راحت و اتفاقات و دلیل رخ‎ دادن یا ندادن ‎شان فهمیدنی ‎تر شد. پس حالا طبیعتا برای هر گره و مشکلی، باید سراغ اهلش یعنی مثلا پزشک، روان‎ شناس و پلیس را بگیریم اما همه این کار را نمی ‎کنند.

برای سر درآوردن از کار مدعیان غیب ‎گویی، به دوستان، آشنایان و همکارهایم سپرده ‎بودم برایم یک دعانویس خبره پیدا کنند. کلی اسم و نشانی به دستم می ‎رسد که یکی ‎شان توجهم را بیشتر از همه جلب می ‎کند؛ خانمی در سالن آرایشگاهش در یکی از مناطق‎ پایین شهر، برای مشتری ‎های آشنا و قابل اعتماد دعا می ‎نویسد. گویا کارکشته هایشان در تبریز همین خانم میانسال است. یک روز بعد از پایان کار به آرایشگاه می ‎روم تا ته ‎وتوی ماجرا را دربیاورم؛ آنچه می‎ خوانید پیچیدن نسخه مشکلاتم و تجربه یک ساعت حضور من در محضر دعانویسی است که خیلی ‎ها معتقدند از او جواب گرفته‎ اند.

ساعت از 7 بعدازظهر گذشته؛ به آرایشگاه مرموز می ‎رسم. از مشتری خبری نیست و خوشحالم که می ‎توانم بدون مزاحم کارم را انجام بدهم. با احتیاط به خانم میانسالی که پشت میز نشسته ‎‎است، می‎ گویم «من مشکلی دارم که گفتن شما می ‎تونین حلش کنین»، جواب می ‎دهد: «فال قهوه؟» نامطمئن می ‌گویم «بدجوری به مشکل خورده ‎ام و دوستم شمارا به من معرفی کرده و گفته دعاهایتان خیلی عالی است».

اصرارم را که می‎‏ بیند با چند سوال مطمئن می ‏شود از اتحادیه آرایشگری نیامده‎ ام و بالاخره قبول می ‎کند. می ‎گوید: «خب! خودت میگی مشکلت چیه یا من بگم؟»؛ هیجان ‎زده می ‎گویم: «شما بگین»، انگار توقع چنین چیزی را نداشته است، جواب می ‎دهد: «نه، خیلی بهم فشار میاد»، اصرارم بی ‎فایده است.

شروع می‎ کنم به تعریف یک قصه غیرواقعی سوزناک. بعد از چند دقیقه باور می‎ کند، دختر بیچاره‎ ای هستم که همیشه کارهایش گره می ‎خورد، در مصاحبه حضوری یک شغل خوب رد شده و حالا با آرزوی بازگشت معشوق خیالی ‎اش به او امید بسته ‎است. دلش برایم می ‎سوزد، مدام تاکید می ‎کند: «تو آرایشگاه از این کارا نمی ‎کنم. می ‎دونی اگه اتحادیه بفهمه، چی می شه؟ ولی چون دختر صاف و ساده ‎ای هستی بشین و روتو برگردون!».


صندلی ‎ام را برمی ‌گردانم و از گوشه آینه روی دیوار چهره‎ اش را می ‏بینم. یک سررسید و دفترچه روی میز است، چیزهایی توی دفترچه می ‌نویسد. بعد به یک نقطه خیره می ‎شود و می‌ پرسد: «کجا می ‎خواستی کار کنی؟»، «اونی که دوسش داری رو کیا می ‎شناسن؟» «چند وقته با همین؟» و کلی سوال دیگر. جواب ‎های پرتی می ‎‏دهم ولی حواسم را جمع می ‎کنم که حرف‎ هایم یادم نرود چون بعضی از سوال ‎هایش را در فواصل مختلف چندبار تکرار می ‎کند تا مطمئن شود دروغ نمی ‎بافم.

بعد شروع می‏ کند به زمزمه کردن و آهسته حرف زدن با موجودی که من نمی ‏بینم، بهش می ‌گوید: «خیلی خب، باشه بهش می ‌گم»! بعد از چند دقیقه گپ و مشورت با کسی که وجود ندارد، می ‎خواهد رویم را برگردانم. در همین لحظه پرده‏ جلوی در ورودی، کنار می ‎رود و خانم جوانی با ظاهری مرتب وارد می ‌شود.

می‎ گوید: «کارم خیلی گیره، فال قهوه فوری می‌ خوام». خانم آرایشگر که نگران است من سوتی بدهم و لو برود، مشتری را فوری دست به ‎سر می ‎کند و می گوید: «فالگیرمون الان نیست، شماره‎ شو یادداشت کن و از خودش وقت بگیر». بعد از رفتن او و رفع شدن خطر، با منت بهم یادآوری می‎ کند :«خیلی شانس آوردی امروز سرم خلوته. من برای هرکسی این کارو نمی ‎کنم، تو جای دخترمی و می ‎خوام مشکلت حل بشه». دوباره در قالبش فرو می ‎رود و بعد از کمی تمرکز می‎ گوید: «اینا دارن می ‎گن مادر پسره زیرپاش نشسته که نیاد تو رو بگیره! می گن فکرش رو از سرت بیرون کن چون رفته سراغ یکی دیگه». خنده و تعجبم را کنترل می ‎کنم. کمی هم عصبی ‎ام که چرا دارم این همه مهمل را درباره ماجرایی الکی و عاشق بی ‎وفایی که اصلا وجود ندارد، تحمل می ‎کنم. با لحنی دلسوزانه ادامه می‌ دهد: «تعجب نکن، مردها همین ‎اند. امروز عاشق و فردا فارغ» به او می ‎گویم: «ما خیلی تو چشم بودیم. نمیشه فهمید طلسمی، دعایی چیزی برامون گرفتن یا نه؟» می ‎‏گوید: «نه دخترجان. حتی اگه جادوتون هم کرده ‎باشن کل ‎اش 40روز دوام داره. اول و آخرش مادرشه که دشمن‎ تونه و نمی ‎ذاره به هم برسین. قیدشو بزن یکی بهتر میاد سراغت». درهمان لحظه به آنهایی فکر می‎ کنم که برای گره‎ های مهم زندگی‎ شان به کسی اعتماد می‎ کنند که به‎ راحتی با خالی ‎بندی گول می ‎خورند.

با ناراحتی می ‌پرسم: «یعنی راهی نیست؟ می گن قبلا کار خیلی ‏ها رو راه انداختین». خوشحال می ‎شود و یکی از تجربه‎ های موفقیت ‎آمیزش را برایم تعریف می ‎کند: «یه خانومی بود که حامله نمی‎ شد. دعا بهش دادم، اومد بهم گفت بعد 13 سال باردار شده. الان که دارم می گم موهای تنم سیخ شده». هاج ‎و واج نگاهش می ‎کنم. فکر می‎ کند مسحورِ توانایی ‎اش شده ‎ام ولی درواقع مات این همه دروغ و توهم ‎ام.

دوباره شروع می‎ کند به حرف زدن با موجودی که وجود ندارد و بهش جواب می ‎دهد: «خیلی خب! بهش می ‌گم». وارد فاز روان‎ کاوانه‎ می‎ شود: «ببین، تو یه ترس تو وجودته که باعث می شه همیشه ته صف باشی و هیچی نشی؛ ترس از اینکه با طرفت ازدواج نکنی، ترس از اینکه استخدامت نکنن. همین ترس‎ هاست که نمی ‎ذاره موفق بشی»؛ «حالا که این پسره رفته پی یه دختر دیگه تو هم مهرشو از دلت بکن اما اگه اصرار داری برگرده یه دعای محبت شدید برات می ‎نویسم تا یه هفته بخونش و هر روز برای خودت اسپند با نمک و فلفل دود کن».

«این متنی هم که نوشتم به تعداد کلمات ابجدِ اسمت بخون و رو به طرف فوت کن! البته صبر کن، اینا دارن میگن هنوز با کسی وارد رابطه عمیق نشده و کار کار مادره ‎است!» می‎ خواهم بدانم دیگر چه ترفندی بلد است که رو نکرده، بهش اصرار می ‎کنم هرکار دیگری از دستش برمی ‎آید انجام بدهد.

می گوید: «برو پنج تا تخم مرغ بخر. زود برگرد تا برات رفع طلسم و جادو کنم. ولی دخترم تو این دوره زمونه که دخترا صد مدل آرایش می ‎کنند و به خودشون میرسن، تو زیادی ساده‏ ای؛ بیا پیش خودم پوستت رو پاک سازی کنم».

از پیشنهاد صمیمانه و درواقع بازارگرمی اش تشکر می‎ کنم. می ‎روم و با کیسه تخم ‌‎مرغ برمی ‌گردم. یکی ‌یکی تخم ‎مرغ ‎ها را برمی ‏دارد و به پیشانی، کف دست‎ ها و پاهایم می ‏کشد. ازم می ‎خواهد اسم دوست ‎ها و فامیل‎ هایم را بگویم؛ با هر اسم، خطی روی تخم‎ مرغ می ‎کشد و بعد سکه ‎ای روی راس تخم‎ مرغ می‎ گذارد، بهم می ‎گوید: «اسم‎ هایی را که یک‎ بار گفته‎ ام تکرار کنم».

روی یکی از اسم ‎هایی که در دنیای واقعی وجود ندارد، تخم ‎مرغ می‎ شکند؛هربار این اتفاق تکرار می‎ شود، فکر کنم حیرتم را از توی چشمانم می ‎خواند که می ‎گوید: «الکی که نیست؛ اگه تونستی تخم ‎مرغ رو اینطوری بشکنی جایزه داری». به‎ دلیل اسراف تخم ‎مرغ‎ ها حرص می ‎خورم و با سر حرفش را تایید می ‎کنم. حوصله ‎ام سر رفته است و دیگر اسمی به ذهنم نمی ‎رسد.

شروع می ‎کند به پچ ‎پچ کردن. با شکستن دو تخم ‎مرغ باقی‎ مانده، همسایه سمت چپی و کسی که چهارشنبه من را دیده ‎است به چشم زدن و نظر بد داشتن، متهم می ‎کند و سر و ته قضیه را هم می ‎آورد. مبلغ زیادی هم بابت حق دعا می ‎گیرد، به ‎طور تهدیدآمیزی می ‎گوید: «شماره‎ مو داری ولی اگه جواب نگرفتی، هی زنگ نزنی بگی چرا و چی شد؛ من دیگه کارمو کردم».

تشکر می کنم و از آرایشگاه با کلی علامت تعجب روی سرم خارج می شوم. کل مسیر برگشت را با خودم خندیدم و فکرم پیش کسانی بود که چقدر راحت و ساده قول چنین مافیاهایی را می خوردن و چه بسا زندگی هایی که از هم پاشیده نمی شود.

در این راستا با یک کارشناس دینی گفت و گویی بسیار کوتاه کردم تا بفهمم مدعیان عوالم نهانی، اعتبارشان را از کجا به ‎دست می ‎آورند و منشا اعتقاد مردم به آنها چیست؟ بدیهی است در این گزارش منظور از دعانویسی و غیب ‌گویی و ارتباط با اجنه و... اشاره به افرادی دارد که درصدد سودجویی از مشکلات مردم هستند و بدون علم کافی درباره منابع دعا و... با استفاده از حقه‌ ها و ترفندهایی قصد سرکیسه کردن مردم را دارند.

*گزارش از سحر مغفرت

انتهای پیام/
 

مطالب مرتبط

نظرات (0)

 

استفاده از مطالب پورتال با ذکر منبع بلامانع است